سه شنبه, 02 ارديبهشت 1393 11:39

فصل ششم کتاب رمان شکوه شهادت

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

     با آنکه هنوز چند دقیقه ئی به وقت معین شده باقی مانده بود، یوسف وارد شد و بچه ها به استقبالش بلند شدند. او با خونگرمی و صمیمیت قابل توجهی با بچه ها خوش و بش می کرد، و می کوشید با همه اخت و روباز بشود... با همۀ وجود در انتظار روزی بود که بتواند از بچه ها نوشته های قابل تقدیری را بخواند و بچاپ بسپارد. چه با استعداد و ذوق سرشاری که در بچه ها سراغ داشت و پشت کار و علاقه ئی که در آنها دیده بود، همه او را امیدوار ساخته بودند که می تواند میزان دانش و مطالعۀ بچه ها را بالا برده و با اندک رهنمائی و تعقیب، آنها را در خط قلم و اندیشه بکار اندازد.
یوسف در دریای مواج و متلاطم این آرزوهای امیدبار غرق گردیده بود که ابراهیم یاعلی وارد شد و پس از سلام و احوال پرسی، چون خودش هنوز تحت تأثیر حوادث جبهۀ دهلران و فضای ابهت خیز و شکوهبار جهاد و روحیۀ غوغاانگیز سنگرنشینان ایثارگر بود و روح استغناء حاکم بر جبهه هنوز بر فضای اندیشه اش پرواز می کرد، بدون آنکه کسی را مخاطب قرار دهد پرسید: از جبهه چه خبر؟... وضع به نفع کیه؟
سید مسعود مروج که در مقابل یاعلی نشسته بود، به این خیال که روی سخن یاعلی به جانب او می باشد پاسخ داد: به نفع حق...
کارگرفرد با گفتن جملۀ: کدام حق آقا... نگذاشت مروج دنبالۀ حرفش را تمام نماید... اما پیش از آنکه مروج جواب او را داده باشد، صحرائیان که خیلی میل داشت به صورتی شوخی آمیز سربه سر کارگرفرد بگذارد گفت: «کدام حق آقا» چیه؟!... ما که شش تا حق نداریم! لذا جبهۀ حق به نفع حقه... !

    اقنائی درحالی که با گوشۀ چشم به بچه ها حالی می کرد تا در حضور یوسف شوخی را کنار بگذارند، رو به صحرائیان کرد و گفت: آقای عزیز، تو این بندۀ خدا را به «بِردی» گفتن بگذار، بعد سخنرانیت را شروع کن.
یوسف که ظاهراً متوجه کارگرفرد شده بود، درحالی که دستهایش را عین معلمی که خواسته باشد شاگردهایش را بسازد بلند کرده بود، با تبسم کمرنگی گفت: به نظر من کارگرفرد می خواست چیزهائی بگوید، اما شماها نگذاشتید، حالا اگر بی حوصلگی به خرج ندهید، من از خودش می خواهم که دنبالۀ حرفش را هم بگوید.
کارگرفرد وقتی متوجه شد که بچه ها برای شنیدن حرفهایش آماده شده اند، قدری خود را جمع و جور کرد و با لحنی جدی تر ادامه داد: آخر بعضی ها به بهانۀ نسبی پنداشتن حق، خود را محق جلوه می دهند! چنانکه منافقین جلوه می دادند و یا بدتر از همه، صدام... در آدم کشی، ویرانگری، و زدن شهرهای غیرنظامی خود را محق جلوه می دهد!
بعد مثل کسی که برای یافتن و انتخاب کلمه و یا جمله ئی سکوت می نماید، لحظه ئی ساکت ماند و سپس ادامه داد: بلی، باید حق روشن باشد. چون حقی که ما می گوئیم غیر از حقی ست که آنها می گویند... ما به حقی دلبسته ایم و ایمان داریم که در پی رهائی انسان از تاریکیی جهل، جور، سستی و پستی ست و انسان را به انسانیت خودش که همان مقام خلیفۀ اللهی او می باشد راهنمائی می کند، اما حقی که آنها می گویند، در اوج تحققش انسان را به قدرت و زور می رساند و به همان میزان اتکای انسان را از خودش و جوهرهای ذاتی و الهی اش بریده و به زور وابسته می سازد!

     ما به حقی روی آورده ایم که اصالت را به پاکی و تعاون و آزادی و برادری و اخلاص و محبت و راستی و درستی بخشیده و قدرت را وسیلۀ تحقق اینها قرار می دهد، درحالی که آنها برعکس، همۀ این ارزشها را نادیده می گیرند، پایمال می کنند و به تمسخر می کشند تا به قدرت برسند!
حقی که ما می گوئیم عشق تولید می کند و عبادت. اما حق مورد نظر آنها نفاق تولید می کند و خیانت... مردم ما و جوانان ایثارگر ما در راه کسب رضای حق، عاشقانه در خون خویش می تپند و دلیرانه جان بازی می کنند، ولی آنها هرگاه پای اشباع هوسهای شان در میان باشد، هزاران حق و انسان حقجو را به خاک و خون می کشند.
زارعیان که همچون کارگرفرد، نسبت عضویت و همکاری با سپاه و دیدن آموزشهای ویژه و برخورد با افکار و اندیشه های متنوع، ذهنی نقاد و وقاد پیدا کرده بود و می خواست بیشتر فلسفی اندیشیده و بیشتر فلسفی عمل کرده باشد، به تأیید حرفهای کارگرفرد و روشن تر کردن زمینه و قرار دادن مسئله در معرض بردن استفادۀ عملی از آن گفت: درسته که به نفع حقه و حقِّ موردنظر ما هم کدام، اما همین حق مظلوم واقع شده... همین حق در برابر تبلیغات مسموم و زهرآگین دشمنان اسلام و انقلاب اسلامی قرار گرفته، اینکه می بینیم عده ئی از جوانهای ما هنوز اسلام را نشناخته و به اندیشه های وارداتی امید بسته و دل سپرده اند، اینکه رشد فکری مردم متناسب با رشد حیرتزا و شگفتی آور مکتب شان (اسلام) و انقلاب اسلامی شان نیست، همه و همه به علت اینست که حق مظلوم واقع شده... حقِ او در ابعاد مختلف ادا نشده، والائی ها، ارزش و رسائی هایش، تصویر و ترسیم نگردیده، به قلم نیامده و به اذهان عطشزده نرسیده است.
ما اگر نتوانیم... و یا اگر، ایثارهای طاقت سوز سنگرنشینان ما و شهادت حزن آفرین جوانان ما، نتواند حق را نشان بدهد، تصویرکند، به زبان آورد، و ما اگر نتوانیم با همۀ وسایل و امکانات مان، از حق گویان و حق پویان ما در برابر هجوم سیل تبلیغات دشمنان شان دفاع نمائیم... ایثار رزمندگان و خون شهیدان ما بی نتیجه خواهد ماند و مظلومیت حق مضاعف خواهد شد.

     مروج که تا آن لحظه با جنبانیدن سر، حرفهای زارعیان را تأیید می کرد، حرف ویرا بریده گفت: راستش ما شهداء زیادی را هدیۀ انقلاب اسلامی ـ که البته ارزش والاتری را داشته و دارد ـ کرده ایم، معلولین و جانبازان بسیاری روی دست ملت انقلابی و فداکار گذاشته شده و هرکدام از اینها و خانواده های اینها، به تناسب عمل بزرگی که انجام داده اند و عظمت و عزتی که آفریده و ارزشهائی که تبلور بخشیده اند، حق عظیمی به گردن همۀ ما دارند... اما هنوز در بعد تبلیغی حق بزرگشان و مهمتر از آن چهرۀ واقعی اینان به مردم روشن و معرفی نشده است.
عده ئی عظمت کار و عملشان را درک نکرده اند، عده ئی خیالات دیگری دارند و عدۀ زیادی از نویسنده های ما که با سرمایه های همین ملت تحصیل کرده اند و اکنون نیز همین ملت فداکار و جان نثار، با دادن خون خود و عزیزان خود، امنیت و آسایش را برای شان خریده اند... حق ملت و حق بزرگ شهداء و معلولین جنگ تحمیلی را فراموش کرده اند... حق جان بازی، ایثار و شجاعت اینها را از یاد برده اند که اگر بخواهیم علت همۀ اینها را بشناسیم، چیزی جز مظلوم واقع شدن حق و انقلاب اسلامی نخواهد بود... و بعد از آنیکه نفس عمیقی کشید، علاوه کرد: و درست درک همین مسئله، مسئولیت همۀ ما را بیشتر می نماید تا بیشتر از پیش در جبهة اندیشه و مبارزه با سلاح قلم نیز تلاش نمائیم... استعدادهای بچه های حزب اللهی را شکوفا بسازیم تا قلم بدست بگیرند و هنرنمائی کنند، حق مطلب و حق ملت و انقلاب شان را ادا نمایند، با تحلیل، با طراحی، با نقاشی، با سرود و با دکلمه و... جوهر متشعشع انقلاب را به مردم نمایش دهند.

     وقتی حمید مقرب متوجه شد که مروج دارد پای هنر را به میان می کشد، برای روشن شدن ذهن بچه ها، با شوخییِ تمسخرآلودی گفت: تا به همۀ بچه ها شعار دادن بیاموزیم... زیرا اولاً، دادن شعور به بچه ها، که به این سرعت ممکن نیست، ثانیاً اگر شعر و داستان و غیره و ذلک، مستقیماً از چیزی... مثلاً انقلاب و اسلام دفاع کرد و یا فلان مورد را نکوهش کرد... که دیگر هنر نخواهد بود، هرچند شاید، هنرِ شعار دادن باشد... و پس از مکث کوتاهی لبخندزنان ادامه داد: البته لازم است آقای مهاجری به ماها تفاوت این دوتا را بفهمانند، زیرا که بعضی ها درین مورد نظر کاملاً خاصی دارند که خودشان بهتر می دانند...
در واقع، مروج طی چهار ماهی که در بیمارستان خوابیده بود و می توانست دور از غوغای شورانگیز قلب های ایثارگر و خارج از فضای رمزآلود عشق و ایثار و اخلاص (جبهه)، واقعیت های روزمره و ملموس را مورد بررسی قرار دهد، بویژه طی این مدت... او هر روز با صدها مجروح و معلول و مصدوم شکیبا و بی توقع برخورد می کرد و روحیۀ خانواده های شان را ارزیابی می کرد و مهمتر از آن پس از مرخصی از بیمارستان و برخورد با ذهنیت ها، آمال و آرزوهای دور از عده ئی از خوابزده ها و غفلت برده ها، به این نتیجه رسیده بود که حق انقلاب و حق عاشقان و مدافعان اصلی انقلاب ادا نشده است.
او عملاً مشاهده کرده بود که عده ئی از بهترین جوانهای این ملت برای دفع شر و فتنۀ متجاوزین و ایجاد امنیت و آسایش برای «ملت» چشم داده، دست داده، پا داده، سر داده، در خون تپیده، در آتش برشته شده، تکه تکه شده و... اما عده ئی از قلم بدستان نه تنها هنوز حاضر نیستند حق خودشان را به عنوان یک فرد ادا کنند و از ایثارگریهای اینان تمجید و تقدیر بنمایند که به واسطۀ نبودن فلان نوع سیگار ـ ...آنهم سیگار! ـ هزار بد و بیراه را به انقلاب و مدافعان انقلاب و مسئولین نظام اسلامی نثار کرده و با هزاران دلیل و برهان ـ که همه از دیر رسیدن دود به دماغ شان مایه می گرفته ـ دولت را نارسا و بدتر از همه جانبازی جوانان و نوجوانان عزیزی را که جز به عشق حق، قدم به جبهه نگذاشته و جز پیروزی انقلاب اسلامی آرمانی ندارند، پوچ و بی نتیجه قلمداد می کنند!
همزمان با اینکه صحرائیان می خواست چیزی بگوید، سید مسعود مروج با اجازه خواستن خود را برای گفتگو آماده کرد، صحرائیان که به خوبی متوجه شده بود که مروج تا آن لحظه همچون فیلسوفی سالخورده با وقاری ویژه و ژستی بزرگ منشانه! نشسته بود و اینک مایل می باشد چیزی بگوید، ساکت شد تا او حرفش را بزند... و مروج نیز پس از جابجا شدن آرامی گفت: من اینطور گمان می کنم که حرف پیرامون مظلومیت انقلاب و مظلومیت مدافعان واقعی انقلاب و همچنین پیرامون حق هرکدام، بسیار زیاد است، و چه بهترکه اول سخن گفتن بیاموزیم و بعد آنرا به گونه ئی که شایسته است، ابراز داریم... لذا به عقیدۀ بندۀ حقیر بهتر است درین باره از تجارب دوست خوبمان آقای مهاجری که لطف کرده و حاضر شده اند تا وقت شان را در اختیار عده ئی از ما بچه ها قرار بدهند، استفاده نمائیم.

     یوسف که اصلاً فکر نمی کرد انقلاب در این مدت اندک، این همه تغییر عمقی در بچه ها ایجاد کرده باشد، و از فضایی که بر جلسه حاکمیت پیدا کرده بود به وجد آمده و نسبت به آیندۀ انقلاب بسیار زیاد امیدوار شده بود، درحالی که نمی توانست خوشحالی باطنی خود را پنهان سازد گفت: به راستی انقلاب چه کارها که نمی کند؟! قرآن چه عزت ها و عظمت ها که نمی آفریند، و سپس با صدائی آرام ولی شیدائی، ادامه داد: فتبارک الله احسن الخالقین،احسن خلقت ـ به وجهی ـ قرآن و روح آنست و طبیعی ست، هرکسی که خود را با این روح هم جهت بسازد، حسن می یابد... عزت می یابد، کمال می یابد، خدا می یابد... این حسن است که به انقلاب جاذبه بخشیده و به دوستانش ایثار و عشق و کمال...
حالا حالاها باید صدتا نویسنده بیاید و از شماها موضوع بگیرد... قدرت و کمال نویسنده تابع قدرت، کمال و عظمت موضوع مورد نظر اوست، گذشته از آن، نوشتن برای بیدار کردن است، شماها که بیدارید... از سوئی تنها کار مهم نویسنده که مسئله و یا موضوعی را خوب تحلیل، ترکیب و یا استنتاج می کند که... باز هم شما همۀ اینها را دارید. شما نویسنده اید منتها نمی خواهید به قلم بیاورید و اگر بخواهید نویسنده باشید... یگانه راهش اینست که چیزهائی را که می گوئید به قلم بیاورید.
یوسف بعد از آنکه نگاهی به بچه ها نموده و دید همه با جدیت دارند حرفهای او را می شنوند، پس از نگاهی به ساعتش ادامه داد: اما در مورد اینکه بعضی ها معتقد هستند، زبان هنر اگر مستقیم شد، و یا اینکه... اگر جانبداری هنرمندی از موضوعی مستقیماً صورت گرفت و ارائه داده شد، آن مسئله جنبۀ هنری خود را از دست می دهد... و حرفهای دیگری از همین قبیل، به نظر بنده کلیت ندارد و همه اش درست نیست... گذشته از اینکه در بعضی موارد و برای بعضی انسانها، بویژه آنهائی که تا خرخره در بند و زنجیر خودپرستی و منیت فرو رفته اند، شیوۀ غیر مستقیم گفتن بهتر است، ولی همین روش برای همگان و همۀ روحیه ها جاذبه ندارد...!
     لذا به نظر من، هنرمند درکنار سایر وظیفه هائی که به عهده گرفته است، این وظیفه را نیز دارد که روحیات جامعه اش را هم در نظر بگیرد... درین صورت اگر مسئلۀ مورد نظر و روانشناسیی جامعه اش، اقتضاء گفتن و ارائه نمودن غیرمستقیم را داشت، طبیعی ست که آن روش را برخواهد گزید و اگر مستقیم گفتن را، بازهم همان روش مستقیم گفتن را.

اینکه بعضی ها می گویند: هنر اگر مستقیم القاء نماید و نمی دانم... اگر مستقیم بگوید شعار می شود و یا تبلیغات، سخنی است که باید روی آن تأمل کرد، چه استعمار فرهنگی، بدنبال هنر ما نیز آمده است و برآنست که از این ناحیه هم ما را بگزد. گذشته از آن، تنها مشخصۀ بارز و فصل ممیز تبلیغ و شعار، مستقیم گوئی نمی باشد،... وانگهی، هرچه غیرمستقیم مسایلش را ارائه و القاء کرد هنرنمی باشد، چنانکه در دوران فتنه بار طاغوت با شعار و تبلیغ غیر مستقیم ـ و ظاهراً هنرمندانه ـ مردم را به چه فسادها که نکشیدند!
لذا... اگر بر مبنای این پندار، گونه های مختلف شعار و تبلیغ را در نظر بگیریم، متوجه می شویم که بهترین آثار هنری جهان...چیزی را تبلیغ می کنند و یا برای رسیدن به چیزی شعار می دهند! منتها موضوع مورد ارائه و دوری و نزدیکی موضوع نسبت به وجدان مردم در نحوۀ ارائه بسیار مؤثر است، و حتی شاید اگر موضوع قدری عمیق تر و دورتر از ذهن و وجدان عاطفی و عملی مردم باشد، چه بسا که اگر گوینده شعار هم داده باشد، مردم متوجه شعار دادنش نبوده و با جان خویش آنرا بپذیرند... چنانکه در مورد عشق واقعی در عرفانیات ملل چنین است.

     یوسف که دید بچه ها ساکت بوده و حرفهای او را تعقیب می کنند، با زدن دستهایش به یکدیگر ادامه داد: من یکی که زیاد پایبند به این دستورات نمی باشم، بویژه که می بینیم مثلاً قسمتی از داستانهای زمان طاغوت، با رعایت همۀ ظرافتهای هنری، فساد و بی هنری را شعار می دهند... و تازه همین نویسنده ها هم دم از تکنیک و ارائه ی اصول و معیار برای هنر می زنند ولی اصلاً نمی گویند هنر و جوهر هنر چه جهتی باید داشته باشد و به کدام سو باید بخواند و بکشاند.
صحرائیان که از لحظاتی قبل تبسم ملیحی لبانش را آذین بسته بود، به مجرد اینکه حرف یوسف به اینجا رسید، لبخندزنان گفت: من که چیزی سر در نیاوردم، فقط همین قدر فهمیدم که شما با هنرمندها دعوا کردید، آنهم هنرمندهای دانشگاهی! لذا اگر ممکن هست فقط چیزهائی به ما بگوئید که می توانیم بفهمیم.
مقرب که متوجه شده بود، چون مسئله بدون مقدمه و به صورت پرانتز مطرح شده و... خوب مورد توجه بچه ها قرار نگرفته است، پیش از آنیکه یوسف چیزی بگوید، جهت جلب توجه بچه ها پرسید: آقای مهاجری، پس به نظر شما، اگر هنرمند بتواند موضوع خوب خودش را ولو مستقیماً، خوب بپرورد، اشکالی متوجه آن نخواهد بود؟!
یوسف درحالی که چشمهایش را رویهم می نهاد، با آهنگ کشداری گفت: نخیر آقا... اما خوب پروردن استاندارد نیست تا بگویم حتماً غیر مستقیم گفتن است و یا مستقیم گفتن و فلان...!
رزمدیده که نسبت ناآشنائی با روحیۀ یوسف و پی بردن به اهمیت و حساسیت موضوع مورد بحث او گمان می کرد آن حرفها بیشتر برای بزرگ جلوه دادن مسئله، تشویق بچه ها و یا برای شانه خالی کردن از مسئولیت دائر نمودن کلاس می باشد، با بریدن حرفهای یوسف گفت: معذرت می خواهم آقای مهاجری،... فکر می کنم این حرفها بیشتر جنبۀ علمی و تشویقی دارد... درست که بچه ها به تشویق نیاز دارند و باز درسته که ما دو سه سال قبل همچه تحلیل هائی نداشتیم، اما، اولاً که داشتن این مقدار از تجربه و تحلیل برای انقلابی که این همه دشمن دارد و هر روز با یک وسیلۀ جدید به جنگش می آیند، کافی نیست و ثانیاً همراه نکردن این تحلیل ها با تجربه ئی که توسعه و عمق شان بخشد و رسائیها و ارزشهای شان را نمودار سازد و جاذبۀ آنها را بالا ببرد، خود نوعی سهل انگاری و قناعت منفی و زشت است.
... ما هیچ کدام، ابعاد ژرف و وسیع انقلاب را نمی شناسیم، شاید چیزهائی به اندازۀ فکر خود ما داشته باشیم، اما متناسب با انقلاب و همگام با بینش جهانی انقلاب، باید پیش برویم و تحلیل داشته باشیم، نه اینکه به اندازۀ خود ما... خود ما که هیچیم!

     زارعیان که متوجه شده بود، جهت جلسه دارد عوض می شود، و از سوئی، شاید هم یوسف، از حرفهای رزمدیده برداشت دیگری بنماید... پیش از آنیکه حرفهای رزمدیده به پایان رسد، وسط حرف او را گرفت و گفت: حرف همۀ برادرها درست می باشد، به ویژه حرفهای برادر رزمدیده که از تجارب بسیار مهم زندگانی پرنشیب و فرازِ فقرآلود او مایه گرفته است... او که به هر مسئله ئی خیلی وسیع تر از محدودۀ حیات شخصی و تجارب فردی نگاه می کند، در رابطۀ با انقلاب و نقش نیروهای قلمی و فکری نیز همان بینش را دارد... به ویژه که او ضمن برگزاری جلسات تبلیغی در روستاها و بویژه در سیمکان، در زمینۀ برخورد با افکار و اندیشه های مردم، تجارب و تحلیل های مخصوصی هم دارد... جنگ را هم با تمام وجود خودش، لمس کرده، جبهه دیده، پایش زخم برداشته و... لذا حرفهایش هم محدود به موضع گیری فرد و یا افراد نبوده و متوجه عموم است... با همۀ اینها، کار ما، از کوچکترین مورد تا بزرگترینش به استاد نجاری می ماند که چوب، میخ و... دارد اما اره، گونیا و سانت و تیشه نداشته و ضمناً خواسته باشد، با هنرمندی، میزی بسیار زیبا، با
پایه هائی نقشدار بسازد.
از سوئی همانطور که هر فنی قواعد و اصولی دارد، نویسندگی هم از آن برکنار نمی باشد، لذا بنده به نمایندگی از سایر برادران از آقای مهاجری تقاضا می کنم، با انتقال تجارب خودشان به ما، درین زمینه ما را یاری کنند و اجر ببرند.
یوسف با لحن تعارف آمیزی گفت: من حاضرم، ولی یقین داشته باشید، در حدی که شما فکر می کنید، نیستم...
و صحرائیان با شیطنت ویژه ئی گفت: هر اندازه که یاد دارید... همکاری کنید.

     بالاخره در آنروز پس از جروبحث های زیاد... یوسف پس از دیدن لیستی که کارگرفرد از بچه ها تهیه کرده و شمارۀ اسامی آن تا بیست و هفت نفر رسیده بود گفت: می پذیرم که در خدمت شما باشم و افتخار هم می کنم، اما بشرطی مسئله بین خودمان باشد و کس دیگری باخبر نشود، چه بی مایگی بنده در زمینۀ نویسندگی، خدای نخواسته باعث سرافکندگی شماها می شود... و پس از مکث کوتاهی، برای اینکه بداند برداشت آنها از مسئلۀ مورد نظر چه می باشد، گفت: همانگونه که همۀ شماها می دانید نویسندگی روشهای متعددی دارد و نویسندگان مختلف برای ساختن و پرداختن یک موضوع، روشهای مختلفی انتخاب و پیشنهاد می کنند... یکی روش تحلیلی، موشکافانه و فیلسوفانه را می پسندد، دیگری روش بی پیرایه و صریح ساده نویسی را... یکی می خواهد حتی مسایل مختلف فلسفی در قالب داستان بیان شود، دیگری برآنست که مثلاً از طریق تحلیل و تعلیل، مسایل عادی و روزمرۀ تاریخی را، با سبکی فلسفی به دیگران القاء نماید... به نظر شماها، ما فعلاً چه روشی پیش بگیریم و بیشتر به طرح و ترسیم چه موضوعاتی بپردازیم؟

     بمانعلی ناصری که بواسطۀ ناآشنائی با یوسف و... قدری سرخ شده بود پس از اینکه گلویش را صاف کرد و اجازه خواست با حیاء ویژه ئی گفت: یکی از مبلغان فاضل که به جبهه آمده بود، وقتی صحبت بچه ها در همین محور دور می زد، این گونه اظهار عقیده کرد که: ساده و صریح بودن زبان خوبست ولی در همه جا و همۀ موارد قابل توصیف نیست... همانگونه که پیچیدگی هائی گاهی به نظر می آید، همیشه مربوط به نحوۀ بیان و بافت کلمات و جملات نبوده بلکه مربوط به ظرافت و عمق مطلب می باشد... لذا معتقد بود که باید افکار ناب و عالی را با زبانی عالی و زیبا بیان کرد؛ ولو اینکه ظاهرش مشکل و پیچیده به نظر می آید.
او تأکید می کرد که نویسندۀ خوب و متعهد وظیفه دارد در کنار انتقال افکار و اندیشه های تازه وکمال آفرین، زبان خواننده را نیز رشد دهد، او را با واژه ها، ترکیب ها و تصویرهای بدیع و تازه آشنا بسازد.
بمانعلی پس از آنکه ژست عالمانه ئی بخود گرفت، اینگونه ادامه داد: ولی من از مجموعۀ برخوردهایم با مردم و بویژه شهرستانی جماعت به این باور رسیده ام که برای آشنا ساختن مردم به ارزشها و ابعاد متعالی انقلاب اسلامی و تحقق علمی این زمینه در حیات فردی و اجتماعی مردم، لازم است تا یک مدت معینی، افکار عالی را با زبانی ساده و قابل درک به خورد مردم بدهیم.
درین جا یوسف حرف ناصری را قطع کرده و بدون آنکه شخصی را مخاطب قرار دهد، پرسید: باز هم با چه زبانی؟ زبان داستان، زبان روزنامه، زبان خاطره نویسی، زبان تاریخ و یا زبان تحلیل؟!
روغنیان که طی ماهها، موفق شده بود، هم در جبهه و هم در پشت جبهه با بعضی از کتابها تماس داشته باشد و به پرورش ذهن پردازد، با عجله گفت: زبان کتابهای آقای محمود حکیمی و یا... مثل زبان کتاب داستان راستان شهید مطهری؟
درین لحظه یثربی به تعقیب حرفهای روغنیان، آنهم درحالی که می خندید، با لحنی شوخی آمیز گفت: روشی که صحرائیان دوست دارد ولی قواعد آنرا بلد نیست... و یقیناً اگر بلد بود، وضع دوران طاغوت و یا خاطرات دوران جبهه را با همان روش می نوشت.
مقرب با تبسمی افزود: اگر من او را می شناسم، حتماً مرتکب این کار شده و حالا می خواهد بهترش بسازد.
صحرائیان ضمن پوزش خواهی از یوسف با لحنی جدی گفت: شوخی را بگذارید کنار، من تا کنون که چیزی ننوشته ام ولی از همان روش خوشم می آید.

     مروج که وصف بعضی کتابهای عمیق داستانی را شنیده بود، با قیافۀ عالمانه ئی گفت: اگر با روشهای عالی تر داستان نویسی آشنائی پیدا شود، تکنیک های ظریفتر و ارزنده تر آن مورد توجه قرارگیرد، نوشته جاذبۀ بیشتری پیدا خواهد کرد، منتها طوری نشود که خواننده در میان انبوه تصاویر ریز و درشت داستان و حرفهای فرعی داستان نویس که با دقت و موشکافی و زحمت زیاد و فراوانی آنها را بکار گرفته، چنان گم شود که اولاً خود را در دنیای داستانهای افسانه ئی مشاهده نماید و ثانیاً به صورت روشنی، نتواند اهداف اصلی نویسنده را تعقیب کند... و پس از آنکه نگاهی به بچه ها کرد ادامه داد: اگر نویسنده بتواند، مسایل فرعی را حول محور مسایل اصلی بچرخاند که همۀ حادثه ها بر محور ارزشهای اصیل انسانی دوران پیدا نمایند، خواننده در هر قسمت از نوشته، متوجه ارزشهائی خواهد شد که آن رویداد و یا حادثه بواسطۀ تحقق آن رونما گردیده و به وجود آمده است... وگرنه تنها ریزه کاریهای هنری ـ که با صرف وقت و دقتی بیشتر همراه می باشد ـ زمینۀ تحقق هنر برای هنر را فراهم خواهد کرد و هنر به نوعی بازی و یا ورزش فکری و تخیلی تبدیل خواهد شد.
وقتی حرفهای مروج به اینجا رسید، یوسف با همۀ وجود خویش احساس کرد که بگونۀ عجیبی گیر کرده است... و درحالی که با خود می اندیشید... بچه های این دوره و زمانه... متوجه شد که اقنائی برای تأیید این گفته به حرف آمده و می گوید: نباید یکسره همین جا اطراق کرد، بلکه باید از این مرز هم گذشت، همۀ اندیشه ها را نمی توان با داستان ارائه کرد، باید در هیچ مرزی توقف نکرد، و همه را در هم شکست تا اندیشه به اندیشه جوی برسد.
یثربی با تبسم پرجاذبه ئی گفت: خاطره نویسی هم بد نیست... بشرط اینکه بتواند از طریق جان بخشیدن به اشیاء و اشخاص، به حادثه حال و هوای درستی ببخشد.
رزمدیده مثل کسی که مسئلۀ کاملاً تازه ئی را بیاد آورده باشد خود را وسط حرف یثربی انداخته و گفت: راستی... می توانیم از روشی که رادیو در روزهای جمعه برای نقد و بررسی اخبار رادیوهای بیگانه استفاده می کند، کار بگیریم... البته در مورد خودش بدک نیست.
یثربی که حرفش ناتمام مانده بود ادامه داد: ولی خیلی بهتر است که آقای مهاجری ما را با ظرافت کاری ها و هنرنمائی های داستان نویس های بزرگ آشنا بسازند، تا لذت اصلییِ داستان را بچشیم.

     خلاصه، آنشب در مورد مسایل متعدد و روشهای مختلف نویسندگی و نویسندگان، صحبت و تبادل نظر شد و پس از گفتگوهای زیادی تصمیم گرفتند که اولین جلسه را روز سه شنبه دائر نمایند.

خواندن 1325 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار