چهارشنبه, 31 ارديبهشت 1393 11:29

فصل هشتم کتاب رمان شکوه شهادت

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

     یوسف بعد از حدود چهل روز یکبار به جهرم آمد و در مدت سه روزی که در جهرم بود به علت اینکه عده ئی از بچه ها به جبهه رفته بودند تا در عملیات والفجر 2 شرکت نمایند، بدون اینکه بتواند همۀ شان را ببیند و بفهمد چه کسی رفته و چه کسی مانده به قصد محل مأموریت، جهرم را ترک گفت.
     از سوئی بالا گرفتن شرارۀ جنگ و گرفتاریهای خودش که بیشتر ناشی از کم تحرکی و دلسوزی بود، او را از توجه و شنیدن اخبار شهرستانش مانع می شد، و با آنکه از جهرم و لار نامه هائی دریافت می کرد، ولی طبق معمول کسی او را، از حوادث ناگواری که مربوط به زادگاهش بود، مطلع نمی ساخت، تا اینکه پس از حدود سی و چند روز دوباره به جهرم برگشت.

     روزهای اول و دوم خیلی گرفتار بود، گزارش مأموریتش را که قبلاً تهیه کرده بود، مرتب ساخت و به اداره اش سپرد، به ملاقات کسانی که لازم بود رفت... ولی چون نمی خواست ضمن گرفتاری با بچه ها دیدار نماید، با آنکه دلهرۀ عجیبی سراپایش را فراگرفته بود و اشتیاق شدیدی به دیدار بچه ها داشت، تا عصر روز سوم صبر کرد و درست عصر روز سوم بود که به خانۀ یکی از بچه ها تلفن کرد.
وقتی طرف گوشی را برداشت و گفت: بلی... بفرمائید... و متوجه شد که یوسف می باشد گفت: سفر شما خیلی طولانی شد... آقای مهاجری...! و تا می خواست به یوسف تسلیت بگوید، یوسف حرفش را قطع کرده گفت: ای... هست دیگه...

     و پس از آنکه نفس عمیقی تازه کرد گفت: از حمید آقای خودمان چه خبر؟ من که واقعاً نزد بچه ها بدقول شدم، کلاس شان خیلی به تأخیر افتاد، حالا حالا هم که مدرسه ها و درس ها برای شان اجازۀ آن طور کلاسها را نمی دهد... با آنهم گفتم لااقل ببینمشان، لذا مزاحم شما شدم.
علی فهمید که یوسف کاملاً بی اطلاع مانده، لذا گفت: خیلی خوبه، می بینیم شان... و پس از مکث کوتاهی ادامه داد: راستی نپرسیدم چند روز می شود که تشریف آورده اید؟

     یوسف در یک آن تصمیم گرفت که نگوید سه روز است که آمده، ولی پس از من و من غیر طبیعی ئی گفت: راستش سه روز می شود... ولی بواسطۀ گرفتاری حتی نتوانستم سری هم به بچه ها بزنم... چه رسد به اینکه دیدار درستی داشته باشم... و بعد با لحنی نومیدانه ادامه داد: حال اگر ممکن باشد شما زحمت جمع کردن یاران را بخود بدهید تا زیارتشان کنیم.
علی با آهنگی لرزان و شکسته ئی گفت: چشم، باشه. یوسف که از نحوۀ حرف زدن علی، با همۀ تزلزل و تردیدش، قدری امیدوار شده بود، پرسید: میشه امشب آنها را دید؟
علی پس از من و منی که تردیدش کاملاً هویدا بود جواب داد: ای... حالا هرطور شده می رویم زیارت شان... و بعد در پاسخ یوسف که از ساعت ملاقات سؤال کرده بود گفت:
تا آنجائی که من مطلعم، همه یکجا نیستند، و بعد از آنکه آه سردی کشید، با خنده ئی ساختگی ادامه داد: هرچند همانگونه که خودتان شاهد بودید، روح شان متصل به یکدیگر است.
یوسف به رسم تأیید گفت: بله، کاملاً درسته... بچه ها خیلی به هم مهربان اند... فرمایش تان را تصدیق می کنم.
ولی علی کلامش را قطع کرده گفت: چون باید به دو سه جا برویم و زیارت شان کنیم، رأس ساعت سه و نیم، کنار کوچه منتظرتان هستیم.

     هنوز دو سه دقیقه به وقت تعیین شده باقیمانده بودکه ماشین رنگ و رو رفتۀ حیدری جلو یوسف توقف کرد. وقتی چشم یوسف به حیدری و سه تای دیگر از بچه های کلاس افتاد، قدری شکفته شده و بعد از سلام و مصافحه، نگاه محبت آلود و سرزنش باری به علی انداخته گفت: توکه می گفتی بچه ها نیستند و باید به دو سه جا زیارت شان برویم، اینها که همه حاضرند.
علی هم با لبخند دردآلودی پاسخ داد: آره... ولی چون عقده اش گرفته بود ساکت شد.
یوسف که تازه پس از سوار شدن متوجه عقدۀ بچه ها گردیده بود... تا رفت چیزی بگوید، حیدری پیش دستی کرد و گفت: آقای مهاجری، مثل اینکه این روزها خیلی گرفتار بودید؟!
ـ  آره، چطور مگه؟
ـ  هیچی، منظورم اینست که... یعنی آنقدر گرفتار بودید که از هیچ چیز خبر ندارید!
چی شده؟... خبریه؟... جان ما بگو چی شده و بعد با تبسم تردید آلودی ادامه داد: نکند این بار بچه ها دست جمعی جبهه رفته اند؟... انشاءالله خداوند خیر پیش نماید.

     حیدری با آهنگی غمبار و بریده گفت: همه که نه، اما بیشترشان رفتند... ولی حرف جبهه نیست.
یوسف که دلهرۀ درونی او را جدی و عصبانی ساخته بود، با صدای بلند و تحکم آمیزی پرسید: پس چطور شده، از بچه ها کسی کاری شده؟ بگو، ببینم...
حیدری سکوت کرد و بچه های دیگر نیز هرکدام خود را به گونه ئی مشغول ساختند.

    یوسف که متوجه رویداد حادثه ئی تلخ شده بود، پس از آنکه لحظاتی به فکر فرو رفت، با لحنی آمیخته به عصبانیت گفت: خوب چرا نمی گوئید... کدام یکی کارش شده... چه بلائی بر سرش آوردند؟ و درحالی که اشک بر چشم هایش حلقه بسته و عقده گلویش را به سختی فشار می داد با لحن غم انگیز و تضرع آلودی علی را سوگند داد: حالا اینها دیگر ساکت اند، لااقل تو بگو... تو را به خدا... هر چه شده بگو.
پیش از آنکه علی لب به سخن باز نماید، حیدری گفت: اگر قول بدهید که ناراحتی و بی طاقتی نکنید، من خودم همه چیز را می گویم.

     یوسف که تقریباً گریه اش گرفته بود، قول داد... و بعد حیدری با لحنی اندوهناک و آرامش دهنده گفت: خوب... پس برویم که همه چیز را برایتان روشن کنم... و در حالی که همۀ بچه ها را حزن و سکوتی غمبار فراگرفته بود براه افتادند.
یوسف که بیتابانه در انتظار روشن شدن قضیه و شنیدن داستان بود، وقتی دید ماشین از شهر خارج و جادۀ امام زاده ابوالفضل را پیش گرفت، پرسید: کجا؟
علی با لحن تحکم آمیز و شمرده ئی جواب داد: زیارت بچه ها... مگر اول برایتان نگفتم باید برویم زیارت بچه ها؟!
     یوسف که تازه متوجه جمله های «زیارت»، «همه یکجا نیستند»، «... روحشان به هم متصل است» و نیز حرفهای دیگری که از طریق تلفن شنیده بود گردید، درست مثل پدری مهربان و ناامید که در فراق یگانه پسر از دست رفته اش، شیدائی می کند و سوگمندانه و سوزناک گریه و نوحه و ترنم و گفتگو دارد، خودش را تکان می داد، آهسته آهسته بر زانوان خویش می زد و زیر لب با آهنگ حزن انگیزی که قلب خاره را آب می کرد، نجواهائی داشت و می گفت: آخر اینها که روندة جبهه نبودند... ما با هم قرارگذاشته بودیم طی این مدت هرکدام چیزی بنویسند، و واقعیت های قابل ثبت را به شکل داستان، به شکل قصه، به شکل خاطره و... منعکس بسازند... آنها هم اکثرشان قول دادند، بیشتر واقعیت های جنگ تحمیلی را، بیشتر مسایل انقلاب و اسلام را به تصویر کشند... مایل بودند جوهر ایمان، ایثار و قرآن را در خلال نوشته های شان متبلور سازند... و درحالی که عقده اش ترکید و صدایش بلند شد ادامه داد: آخر قرار بود بنویسند، قرار بود تصویر و ترسیم کنند... نه اینکه جبهه بروند... قرار بود مردم را بیدار کنند، بگویند و بنویسند.
درین لحظه، با صدای نرم و پر جاذبه ئی که انسان را از عمق جانِ وی به سوی خودش می کشید گفت: نوشتند، آنهم با چه کلماتی و با چه زیبائی و عظمتی! منتها ماها چون سواد عشق نداریم و با الفبای شهادت آشنا نمی باشیم، خوانده و شنیده نمی توانیم.

     حیدری با ملایمت دست خود را روی شانۀ یوسف گذاشت و همراه با لبخندی ساختگی گفت: راستش آقای مهاجری... عاطفۀ شما خیلی رقیق است... پدر هیچ یک از بچه ها، این همه بیتابی ئی که شما از خودتان نشان دادید، نشان نداد! همه مثل کوه استوار بودند و تسلیت و تبریک مردم را با تبسم پاسخ می دادند، اما شما...!

     یوسف پس از آنکه دقایق زیادی ساکت بود و گریه می کرد پاسخ داد: درست به همین علت است که گریه ام بی اختیار سرازیر می شود و سراپایم می لرزد، من اگر پدر شهیدی می بودم، هرگز گریه نمی کردم... چه آن وقت عظمت کار و عظمت مقام شهید من، مانع از این می شد که با گریه و ناله، خودم را کوچک سازم... اما حالا که افتخار آن مقام را ندارم، و رابطه ام با بچه ها رابطة روحی عطشناک با روحی و روحهائی دیگر بوده است، احساس می کنم پشتیبانان و مشوقان خوبی را از دست داده ام... خود را بسان چادری حس می کنم که توفان حوادث، پایه ها و میخ هایش را کنده باشد.
     بچه ها گذاشتند که یوسف هر چه می خواهد بگوید و بگرید، زیرا عقیده داشتند که این کار باعث سبک شدن روح تبدار و غمناک او خواهد شد... او هم، بیتابانه و بی قرار گریه و نوحه می کرد... اما یکباره ساکت شد و بدون آنکه اشک های خود را پاک کند، با چشمانی گرد و حالتی اضطراب آلود، با صدائی که تحکم و ترحم را در خود جمع کرده بود، رو به حیدری کرد و گفت: نگفتی کی ها شهید شده اند؟ چگونه شهیدشان کردند؟!
و درحالی که با دست شانۀ علی را تکان داد تضرع کنان گفت: علی جان تو را به خدا بگو کی ها بودند، چند تا از بچه ها را شهید کرده اند؟!
علی با خونسردی جواب داد: سیزده تا.
     یوسف که گوئی سراپایش قطرۀ درشت اشکی شده بود، با چشمانی حیرت بار و شگفت زده، زیر لب زمزمه کرد: سیزده تا! سیز...ده...تا! و بعد با عجله پرسید: کی ها بودند؟!

     حیدری نگاهی به علی و سپس به یوسف انداخته و بعد با لحنی دردآوری گفت: همۀ خوبها، همۀ ایثارگرها، همۀ آنهائی که با همۀ سن کمشان برای ما درس بزرگی، درس آزادگی و عشق می دادند، همه... سید مهدی صحرائیان، غلام عباس کارگرفرد، مصطفی رهائی، محمود زارعیان، سید مسعود مروج، اسدالله رزمدیده...
و وقتی حیدری برای بیاد آوردن اسم بچه ها ساکت شد، علی ادامه داد: کرامت الله اقنائی، حمید مقرب، حمید رضا یثربی، روغنیان...
و حیدری اسمهای باقی مانده را به این ترتیب تکمیل کرد: سعید اعظمی، ابراهیم علی، بمانعلی ناصری،... همه و همه... همۀ عشاق پاک سرشت و پاکدل، همۀ راست اندیشان راست کردار، کربلائی ها، حسینی ها، عاشق ها و... همین طور گفت تا ساکت شد.

     اما، از آنجا که یوسف هنوز خیلی چیزها را نفهمیده بود، در عین حال که بی قراری می کرد، گاه می پرسید: کی شهیدشان کردند؟... و بعد از آنکه لحظه ئی بی قراری می کرد، می پرسید در کجا شهید شدند... تا آنکه مویه کنان رو به حیدری کرد و گفت: حال مرغ خوش خبر شدی و خبر وصال دادی، لااقل خلاصه ئی از شرح سفر عشق نیز بگوی و جانم را بیش از این مسوزان... بگوی با آب و تاب بگوی... بگوی.
و حیدری با لحنی گرفته و حالتی نژند جواب داد: هیچی، ما که نبودیم... ما هم مثل همه بی خبر بودیم، تا روز تاسوعا که خبر شدیم بچه ها می خواهند بروند مهاباد. طور معلوم عده ئی می خواستند مرخصی بروند و طبیعی ست که باید جای شان پر می شد، و شاید هم حکمت الهی تقاضای دیگری داشته که ما سر در نمی آوریم.

     به هرحال بچه ها رفتند، ولی هنوز دو سه روز از رفتن شان بیشتر نگذشته بودکه سرو صدای تازه ئی جهرم را برداشت... یکی می گفت: ماشین چپ کرده و بچه ها تلف شده اند... یکی می گفت: بدام ضد انقلاب افتادند؛ یکی یک چیز دیگر می گفت: ضد انقلاب و منافقین هم بیکار ننشسته بودند و تا جائی که جا داشت، دروغ بافتند، آنهم چه دروغهائی! و به خورد مردم دادند... خانوادۀ شهداء هم ناباورانه در انتظار روشن شدن قضیه بودند... تا اینکه بالاخره جنازه های خونین و پاره پارۀ بچه ها را آوردند و مردم به اصل مسئله پی بردند.
     درین لحظه چون حیدری را نیز عقده فراگرفته بود، پس از آنکه با غورت دادن آب دهان و کشیدن نفس عمیقی، عقده اش را ته نشین ساخت ادامه داد: خلاصۀ قضیه از زبان راننده ها و کمک راننده ئی که بچه ها را برده بودند اینطور است که:
اتوبوس همراه با بچه ها روز تاسوعا، از جهرم به سوی مهاباد حرکت می کند، در اتوبوس سیزده نفر بچه ها بودند، دو تا راننده و یک کمک راننده... و درست حدود ظهر فردایش می رسند به سقز، و چون قبل از سقز، بوکان قرار دارد، از بچه های تأمین راه، وضع امنیتی راه سقز مهاباد را می پرسند و بچه ها هم اظهار می دارند که امنیت برقرار است و اینها هم براه می افتند.
     راننده می گوید: وقتی به «میان دو آب» رسیدیم، یکباره متوجه شدم که بچه ها سکوت کرده و در خلسه و... عمیقی فرو رفته اند، مصطفی رهائی که متوجه شده بود، رانندۀ دیگر رفته است بخوابد، آمده بود بغل دست من نشسته بود تا خوابم نبرد، از «میان دو آب» تا مهاباد راه زیادی نبود، زیرا بین چهل تا پنجاه کیلومتر بیشتر نمانده بود، من همانگونه که داشتم روی جاده می آمدم، یکدفعه گفتم: خوب شد بچه ها خوابیدند... ولی هنوز حرفم تمام نشده بود که رضای یثربی از پشت سر دستش را به شانه ام زد و گفت: رشیدیان، گفتم: بلی،
گفت: ما بیداریم... اذیتتان بکنیم؟
گفتم: نه خواهش می کنم، اذیت را بگذار تو تیپ... تا رانندۀ ما هم استراحت کند، او هم ساکت شد.
«... ولی مثل اینکه واقعاً برای بچه ها ثابت شده بود که دارند به قتلگاه خودشان نزدیک می شوند!
خیلی آرام و نورانی شده بودند...
من به مصطفی رهائی که بغل دستم نشسته بود گفتم: مصطفی، امروز یک دفعه سکوت کردی؟!
گفت: رفتم تو فکر!
ـ  فکر چی؟
ـ  یه فکریه...
ـ  خدا کند فکر بدی نباشه!
ـ  نه فکر خوشحالیه...
سری تکان داده و گفتم: باز هم شکر خدا!... و وقتی پیش روی خودم مصطفی رهائی را... بردند زیر پل تا به شهادت برسانند، متوجه شدم فکر خوشحال کنندة مصطفی چه بوده است!

     خلاصه راننده می گوید: دوباره به دژ تأمین راه رسیدیم و با دیدن بچه ها و تکان دادن دست، براه خودمان ادامه دادیم، در حدود چهار کیلومتری مهاباد، پیچ تندی قرار گرفته و بعد از آنکه از پیچ دور بزنیم، در سراشیب کنار جاده جنگلی قرار دارد که از قسمت جنگل تا مهاباد، فکر نکنم حدود سه کیلومتر بیشتر باشد... این را هم باید عرض کنم که در همین قسمت پیچ هم، کشیک و دژ تأمین راه مستقر بودند... ولی آنروز...
     به هر حال ما رسیدیم و پیچ را دور زدیم و همین که به سوی سراشیبی کنار جنگل براه افتادیم که یکباره متوجه شدم چند نفر که لباس بسیج به تن داشته و با آر، پی، جی مسلح بودند، خودشان را انداخته وسط جاده... یکی روی جاده در مقابل ما آمادگی گرفت، یکی این طرف جاده و سومی آنها هم دست چپ جاده به حالت آماده قرار گرفت.
     به هرحال، ما هم از سوئی به آنها مشکوک بودیم و از سوئی بدون وسیلۀ دفاعی، بدجوری بدام شان افتاده بودیم... منتظر ماندیم که چه بکنیم... تا یکی دیگر از همان افرادی که لباس بسیجی را پوشیده بود آمد کنار ماشین... و وقتی در را باز کردیم با خشونت گفت: پیاده شوید،...
راننده می گفت وقتی به این مسئله برخوردیم، من خیلی هراسم برداشته بود اما بچه ها مثل اینکه هیچ خبری نباشد، آرام و بدون کوچکترین دغدغه ئی، آمادۀ پیاده شدن بودند... که باز هم همین رضا (یثربی) که همیشه پشت سرمان می نشست و خیلی با ما صمیمی بود، زد به پشتم گفت: آقای رشیدیان: بفرمائید چائی...
گوئی اینطور مشاهده می کرد که این پیاده کردن دعوت به نعمت و استراحت است نه دعوت به مرگ!
وقتی بچه ها پریدند پائین... مصطفی رهائی که به هویت پلیدشان زودتر از دیگران پی برده بود... تا سُرّید که اینها افراد کومله می باشند، دستور داد که دستها بالا...

     در اینجا و در همین لحظاتست که هم بچه ها و هم راننده ها با مشاهدۀ پیکر غرقه بخون یکی از بچه های تأمین راه ـ که در حال جاندادن بوده است ـ متوجه می شوند که این افراد پلید، به محل یورش آورده و با کشتن بچه های دژ تأمین راه، هم جاده را نا امن ساخته اند و هم باعث اذیت مردم شده اند.

     با همۀ اینها به قول رانندۀ اتوبوس:... همۀ بچه ها را می برند توی جوی بزرگ و بی آبی که در کنار جنگل قرار داشته ردیف می کنند و ماشین را خودشان می کشانند توی خاکی و بعد شروع می کنند به بازرسی ماشین... چشم شان که به کلاش داخل اتوبوس می افتد، می فهمند که بچه ها سرباز هستند یا بسیجی... و برای اینکه بهتر شناسائی شان کرده باشند، می آیند و از آنها کارت هویت می خواهند... و چون جواب می دهند که نداریم، شاگرد و راننده را به کنار ماشین برده، پس از بازرسی صندوقها و بعد ساکهای بچه ها، اول در کیف رهائی متوجه عکس هائی از او می شوند که گویای هویت او بوده، و ثابت می کرده است که چکاره می باشد... بعدش هم سایر بچه ها را تا حدودی با حدس و گمان شناسائی می کنند و...
     شاگرد راننده می گفت: وقتی ما را آوردند که صندوقها را باز کنیم، تا اینها ساکها و... را بگردند و بازرسی نمایند، برای آنکه صدای شلیک گلوله ها و سرو صدای بچه ها کم شده باشد، یک نوار موسیقی را در ضبط اتوبوس گذاشته و صدایش را هم تا آخر بلند می کنند.
البته، هم رانندگان اتوبوس و هم کمک شان در طول مدت بازرسی، صدای شلیک گلوله را می شنیدند، ولی نمی دانستند که دارند چه کسانی را به گلوله می بندند، و یا... اینکه از بچه ها کدام یک شان را به شهادت می رسانند... به هرحال، بعضی از بچه ها را برده بودند زیر پل و بعضی را هم توی همان جوی خشک کنار جنگل به گلوله می بندند! و به شهادت شان می رسانند.
وقتی حرفهای حیدری به اینجا رسید، سکوت و حیرت عجیبی بر بچه ها حاکم شده بود، و پس از آنکه چند دقیقه ئی سکوت کرد... مثل کسی که چیز تازه ئی به یادش آمده باشد گفت: خاطرۀ اسف انگیز دیگری که راننده ها از همان چند دقیقه بیاد داشتند این بود که: در لحظاتی که بازرسی داشته به پایان می رسیده است، مینی بوسی با چند نفر زن و دختربچه و... از راه می رسد که یک پیرمرد و یک نوجوانی را هم در صندلی پیش رو نشانده بود...
بعد از ایست دادن، یکی از همین خون آشام ها از پیرمرد می پرسد کجا می روید؟
آن ساده دل راست گفتار هم می بیند همه لباس بسیجی به تن دارند می گوید: می خواهم بروم پادگان و این بچه را بسپارم که در راه خدا و انقلاب اسلامی خدمت نماید!
آنها هم هر دو را از ماشین پیاده کرده و پسر نوجوان را، همان جا پیش روی پدر پیرش به گلوله می بندند!... به این ترتیب به تعداد شهداء عصر عاشورای همانروز در همانجا افزوده می شود.

     بعد از این ماجرا... این افراد خبیث با وجود اینکه از طریق کارت و دفترچه، راننده ها را شناسائی کرده بودند... باز هم مثل اینکه به رانندۀ اتوبوس... برادر رشیدیان مشکوک شده و پس از پرس و واپرس، حکم اعدامش را صادر! و دستور می دهند کفش هایش را در آورده و به سوی چاله ئی که سایرین را تیرباران کرده بودند، ببرند! ولی لحظه ئی که می خواهد وارد گودی بشود، فرمانده شان دستور می دهد که: برش گردانید... وقتی بر می گردد دستور می دهد که چون ما به افراد شخصی کاری نداریم، شما می توانید بروید دنبال کارتان.
اینها هم که متوجه می شوند: بچه ها رسیدند به آنجا که باید می رسیدند، می نشینند تا برگردند به سقز! می گفت: هنوز درست راه نیفتاده بودیم که تیر هوائی شلیک کرده و دستور دادند که «برگردید و به سوی مهاباد بروید.» اینها هم بر می گردند.
     راننده با حیرت و شگفتی عجیبی، که اندوه، صداقت و حسرت آن کاملاً هویدا بود می گفت: بچه ها شهید شدند اما مثل اینکه خدا حکمت های عجیبی دارد... چون وقتی بچه ها را به شهادت رسانیدند و ما از چنگال این از خدا بی خبران نجات یافتیم، تصمیم گرفتیم برگردیم سقز و ماجرا را گزارش کنیم، ولی اینها خودشان اجازه نداده و دستور دادند که به مهاباد برویم... و درست در وسط راه بود که دیدیم از مقابل ما ماشین هائی می آید و چون هوا قدری تاریک شده بود، چراغ دادیم و پس از توقف متوجه شدیم که یک تیپ از بچه ها... و همه هم غیر مسلح بودند به سوی سقز می روند!... بعد از اینکه ما جریان را برایشان گزارش دادیم... آنها جلو افتادند و ما هم به عقب شان رفتیم تا مهاباد!

     ... در حقیقت خدا خواست که آن آدم کشهای ملحد نگذارند که ما به سقز برویم، و اگر خودشان مسیر حرکت ما را تغییر نمی دادند، یک تیپ چهار صد نفری، کاملاً به چنگ این کافران مسلح می افتادند و معلوم نبود چه سرنوشتی پیدا می کردند، زیرا که آنها حدود شصت نفر و همه هم مسلح بودند!
به هرحال، ما شب را در پادگان مهاباد خوابیدیم و فردایش همراه بچه ها، با اسلحه و مهمات آمدیم محل حادثه و...!
حیدری ساکت شد... بچه ها که از شنیدن ماجرا زخم شان تازه شده بود، اشک  می ریختند و علی هق می زد... بعد با کشیدن آه عمیقی، دستش را گذاشت روی شانۀ یوسف و گفت: بعله... آقای مهاجری... بعد هم جنازه ها را آوردند جهرم و بردیم خانه های همیشگی شان!
یوسف که ماجرای فاجعه را به صورتی خلاصه شنیده بود و هنوز مایل بود چیزهای دیگری نیز درین مورد بشنود، آرام آرام گریه می کرد، و حالت خاصی پیدا کرده بود... از حال سایر بچه ها می پرسید، از وضع و روحیۀ خانوادۀ شهداء جویا شد، از نحوۀ برخورد مردم با این مسئله سؤال کرد، حیدری هم که یواشکی کشیده بود کنار جاده، پاسخ می گفت: اما مثل اینکه یوسف چندان توجهی به پاسخ های آنها هم نداشت و بیشتر به کسانی شباهت پیدا کرده بود که با خودشان حرف می زنند، با خود از خاطره های شورانگیز روزهای آشنائی می گفت، از کلاس و پر مزگیهای بچه ها، به ویژه، از شیرین کاریهای صحرائیان صحبت می کرد و تأسف می خورد.

     در همین گیر و دار، وانتی سیاه پوش، با عکسی بزرگ که غرق در گل و سبزه اش کرده بودند... و عده ئی زن سیاهپوش را برای رسانیدن به گلزار شهداء حمل می کرد، از کنارشان رد شد و صدای روحنواز قرآن که از بلندگویش بلند بود، یوسف را از آن عوالم اسفبار بیرون آورد.
یوسف پس از آنکه اشک هایش را پاک کرد، نگاهی به بچه ها انداخت و با لحنی گرفته و غم آلود گفت: خوب، که اینطور... و پس از آنکه آه سرد و سوزناکی کشید ادامه داد: حالا چرا راه نمی افتی؟ و بعد ساکت شد.
وقتی ماشین براه افتاد، یوسف با خود عهد کرد و تصمیم گرفت در گلزار شهداء خود را کنترل کند، ولی وقتی چشمش به عکس یکی از بچه ها افتاد، پاهایش لرزید، تلاش کرد تا بزمین نخورد و با سختی توانست برای خواندن زیارت اهل قبور، بسم ا... نماید.

     به هرحال، پس از خواندن چند جمله از دعا و دقت و توجه بیشتر به معانیی اهل لا اله الا الله و... کنترل خویش را بدست آورد و شهداء را زیارت کرد، در کنار هر یک از آنها می نشست، با آنها راز دل می کرد، از هرکدام چیزی می پرسید، برخلاف لحظات گذشته، میان این راز و نیازها، گاهی تبسم معنیداری به لبهایش نقش می بست، درست شبیه مادری شده بود که دیگر اشکی برای ریختن ندارد، حالت روانی اش به عاشق دردمندی شباهت داشت که رنج فراق و امید سوزندۀ وصال همۀ چشمه های وجودش را خشکانیده و جز جلوه های شیدائی و حزن، چیزی از آنها بالا نمی خزد.
وقتی به کنار قبر یکی از بچه ها نشست، به سختی لرزید، عین کسی که به شدت تکانش داده باشند... در واقع حرف علی به یادش آمده بود که در جواب یوسف گفته بود: بالاخره آنها داستان خود را نوشتند، آنهم چگونه و با چه کلماتی!
حال دیگری بر او مستولی شده بود، درحالی که بدیدگان عکس سید مسعود مروج خیره شده بود، مثل کسی که با بهترین و محبوبترین دوست خویش، حسرت زده گفتگو نماید، گفت: آری، بالاخره شما، نوشتید... هرچند شاگرد بودید و من ننوشتم، هرچند به ظاهر استاد شما بودم! شماها در اوراق بشکوه و عزت آفرین تاریخ با مداد خون قصۀ اصالت آزادگی را نقش کردید تا انسانیت لگدمال شدۀ مظلوم، سربلند و مغرور، بر بیکران تاریخ گام بر دارد... و من ماندم... بلی شماها نوشتید!
... آنهم در لوح زمان و در صحیفۀ تکوین، با قلم عشق، با تکه تکه از کلمات وجود خویش،... ولی ما نتوانستیم حتی آنرا بخوانیم.
شماها با دست ایثار و قلم اخلاص خاطرۀ عشق آلود و عصیان آمیزی را به تصویر کشیدید که دست تاریخ از به فراموشی سپردن آن ناتوان است و روح دشمن از یاد آوریش هراسان.
شما سرافرازی را قصه ئی پرداختید که در اوج بلندش جلال شکوهبار شهادت، پیام پیروزی و آزادگی انسان را ترنم می کند... چه خوب نوشتید و چه عزت بار! و کاش درکنار آفریدن این قصۀ عظیم و عظمت خیز، خوب خواندنش را نیز برای ماها می آموختید... اما حیف... حیف که ما خوب خواندنش را هم بلد نیستیم!
هی حرف زد، حالش منقلب شده بود و گویا عصبانی به نظر می رسید و بعد از چند ثانیه سکوت دوباره ادامه داد: شما که می خواستید اینگونه بنویسید، پس چرا آنگونه کلاس تشکیل دادید، چرا آنگونه دلگرمی و امید به آینده نشان می دادید... و مرا دلگرم می ساختید؟... چرا...؟!
با آنکه تصمیم جدی گرفته بود که خود را نگهدارد، یکباره قطرۀ درشت اشک از گوشۀ چشمهای زیبا و درشتش برگونه اش لغزید و مثل آدمهائی که بی اراده گپ می زنند گفت: درسته... قبول دارم... شما با این کارتان مرا بیدار و تنبیه ساختید... شما، همۀ قلم بدستان خودباختۀ بی تعهد را... شما روح خوابزده و بیمار قرن را بیدار کردید... صد در صد درسته.
شما با نوشتن این داستان عزت آور بیداری و آزادگی را اثبات کردید، آنهم بیداری عشق و... ایمان را...!
در حالی که رخوتی ناشناخته همۀ وجودش را فراگرفته بود، احساس کرد دستی روی شانۀ او قرار گرفته است... و وقتی به بالا نگاه کرد، علی را دید که با دنیائی از محبت و شوریدگی و دلسوزی، گرفته تر از یتیم بی پناهی که، دست بدامن یگانه مایۀ تسلی خاطرش می اندازد، به او نگاه می کند و با همان نگاه التماس آمیزش از او می خواهد که بس کند.

     به سختی از روی گور مروج برخاست و تا آنجا که می توانست سعی کرد تا گریه نکند، ولی از آنجا که عقده سراپایش را درهم فشرده بود، بی اختیار علی را در آغوش کشید و فریاد زد...!

خواندن 1391 دفعه آخرین ویرایش در چهارشنبه, 31 ارديبهشت 1393 12:01

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار