پنج شنبه, 08 خرداد 1393 11:19

فصل نهم کتاب رمان شکوه شهادت

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

     سراسر همان هفته را یوسف در اندیشه و اندوه بود، با خیالات هیجان آلود و هراسناکی دست بگریبان می شد و وقتی تنها می ماند، عین آدمهای مالیخولیائی با خود گپ می زد و خودش را سرزنش می کرد که چرا ایمانش تا آن حد ضعیف بوده و نتوانسته است در زندگانی خودش و یا جامعه اش مفید واقع شود.
     از خانواده های بعضی از بچه ها دیدار کرد و خیلی تلاش می کرد مسئله را در شرایط جنگی آنروز عادی، ضروری و در جهت دست یافتن به آزادی و عدالت و گسترش اسلام و قرآن توجیه نماید.

     عصر پنجشنبه قصداً روی مزار شهداء نرفت، زیرا نمی خواست با مادران داغدیده مواجه گردد، و شب با آنکه امیر خیلی سربه سرش گذاشت و هی از داماد شدن صحبت کرد، زودتر از همۀ شبهای دیگر به رختخواب رفت، اما کو خواب.
     بعد از غلت و واغلت زدنهای زیادی به این فکر افتاد: حال که خودش مرد صحنۀ تفنگ و گلوله نیست، لااقل در صحنۀ قلم و کلمه، چیزی در مورد این بچه ها بنویسد، ولی دید، تنها همین بچه ها نبوده اند، خیلی از بچه ها در آن راه رفته اند که او کمترین توجهی به آنها نکرده است، و حتمی ست که خیلی های دیگر نیز از این به بعد خواهند رفت.
     گذشته از این، درمانده بود که اگر بخواهد بنویسد، از چه بنویسد، از کدامین آغاز نماید؟! به ویژه که فکر می کرد، اینکار از وی ساخته نیست، چه او با اینگونه افراد، با روحیۀ متلاطم و مشتاق شان، با ایدآل ها و اهدافشان، با جان بی قرار و روح تعالی جوی آنها سنخیتی ندارد. آنچه را آنان به چشم جان خویش، مشاهده کرده، و در پرتو آن شهود، عمل می دارند، او توهم هم کرده نمی تواند... و در او حضور ندارند تا به توصیف و تعریف شان برخیزد.
     رفت شعری بسراید، دید کلمات از ذهنش فرار می نمایند و تصاویر از تخیلاتی که بتوانند تجسم دهندۀ حالات روانی بچه ها باشند، بارور نمی شوند، آخر شعر گفتن هم حالی می خواهد، هوائی می خواهد، در همۀ حال و هواها که نمی توان کاری کرد. از آن گذشته، نمی خواست با پشت سر هم کردن چندتا جملۀ تکراری و چند تصویر دست به دست گشتۀ چرک آلود، قطعه و یا غزلی به هم رسانیده باشد.

     از سوئی با آنکه خود را درمانده و ناتوان احساس می کرد، نمی خواست شکست خورده و از میدان بدر شده تلقی نماید. لذا به صورتی جدی تصمیم گرفت تا کاری بکند و زیر لب گفت: من نباید تسلیم یأس بشوم، من هرطور شده باید چیزی بنویسم، باید کاری بکنم، باید تصویری هرچند ناقص، از واقعیت وجودی اینان ارائه دهم، دیگران تکمیلش می کنند، نارسائی هایش را برطرف می کنند. لذا به امید اینکه بتواند از این ناوردگاه هول انگیز بیم و امید سر بلند و مغرور برآمده و زهر جانکاه یأس و ناامیدی ریشه های تُرد هستی عشق آلودش را نخشکاند و در عمق جانش ته نشین نسازد، پهنۀ غم آلود اندیشه اش را، با عطر روح پرور خاطرات پر شور دوران دوستی ها و راستی ها شستشو بخشید، دیدگانش را به میهمانی چشمه سارهای زلال پاکی و صمیمیت فرستاد و نگاه سرشار از اندوهش را به رودبار پر برکت حیا، غسل داد. ردائی از بوسۀ نسیم و تخیل رنگین یاس، بر اندامش انداخت و پاپوشی از اخلاص به او هدیه کرد، تا در بهشت نعمت بار و پر طراوت الفاظ، گشت و گذاری نموده و پس از آشنائی با ملکوت معانی آنها، همچون کودکی معصوم، سرشار از نوازش نسیم و تازه جان از یکرنگی و همدلی با همه، در کنار جویبار زلال الفاظی بنشیند که در هر لحظۀ از بودن سیال و لغزان شان، رنگ غنچه ئی و یا رقص دل انگیز شاخسار پر شکوفه ئی را منعکس می نمایند، تا شاید انگشت زیباپسند اندیشه اش، واژه هائی مرواریدگون را در رشته ئی از عاطفۀ سبز و بالندۀ خیال کشد و به گردن غزلی اندازد که می خواهد به نام رمزآلود اینان عرض اندام نماید و از حال آنان دیگران را خبر دهد.

     زبانش را در آواز غبارآلود و در هم ریختۀ یأسها به انتخاب گماشت، و لبان زخمین و تَرَک خورده اش را در شرار سوزش بار رنج فراق سپرد تا شاید بتواند از سوزناک ترین واژه ها و شعله ورترین معانی، چکامه ای بسراید ولی همین که خواست چیزی بر لب آورد و تصویری ارائه نماید، هجوم و فوران مشعشع و خیره کنندۀ تصاویر خورشید عشق، همه اش را به صحرای فراموشی به باد داد و احساس کرد همه اش را فراموش کرده است... خودش، عاطفه اش، زبانش، واژه هایش، تصاویر و معانی اش... همه را از یاد برده... تکیده از همۀ اندیشه ها و خیال ها جز ناتوانی؛ و فرو ریخته در همۀ شکستها و تلخی ها جز ناآشنائی ها.

     گویا احساس حقارت دلگیر کننده ئی در او شکسته بود و می ترسید تصویر بشکوه بچه ها، در ظلمت آواز آن پنهان بماند و خورشید خجل گردد که چرا نتوانسته است با زدودن زنگ و زنگار تاریکی، چهرۀ دل آرای آنها را بنمایاند.
     درست به خاطر داشت که در برابر هیچ واژه ئی چنین احساس شکست و حقارت نکرده بود و هیچ مسئلۀ رازناک و رمزآلودی، این قدر او را لرزان و هراسان نساخته بود، چنانکه گوئی تا به حال گوش او کلمۀ «شهید» و جان خسته و دردمندش کلام «شهادت» را نشنیده بودند.

     آخر درست است که او به مفهوم بازاری و کاسبکارانه اش شاعر نبوده و اگر گاهگاهی هم دل به سرایش غزلی می سپرده، از طریق همنشینی صادقانه و صمیمی با عاطفۀ خویش، جان خسته و افسرده اش را، به شنیدن ندای عشق و ترنم یکرنگی دعوت می کرده است و نه بالاتر از آن... و این کار با توصیف و ترسیم و مدح چهره هائی که شهامت بر آستانۀ ارادۀ شان بخاک افتاده و عزت و پایمردی، رکابدار سفر آنها به دیار محبت است، تفاوت می کند.
      احساس و شور و غوغای جان خویش را در غزلواره ئی متبلورکردن،کاریست، و راز فطرت سر به مُهر جوانی را که در نورانیت خیره کنندۀ اشراقات محبوب، عروس بالا بلند و گلگون قبای شهادت را مستانه و ناهوشیار در آغوش می کشد، کاری دیگر.

     راستی مدح و ستایش در مقابل ممدوح چه قدر مشکل و چه قدر دشوار است، بویژه آنگاه که مدح در خور مقام ممدوح نباشد... و مگر نه اینست که این شهیدان همیشه شاهد، در برابر روح برهنه و در مقابل جان تاریخ ما، قد کشیده و با دیدگانی حق بین به ملکوت افکار و اعمال و تخیلات ما نگاه می کنند؟!
     بعد با خود زمزمه کرد: درست است که در شعر من از وصف زیبائی گل، سحر و ستاره، سخن بسیار رفته است؛ درست است که سرودهایم با معانیی پر جاذبۀ عدل و ایثار، رنگی دیگر به خود گرفته اند... اما هرگز من، خویشتن را در برابر ستاره، گل و اشک، اینهمه حقیر حس نکرده بودم!
     گاه که پرتوی از حسن و پاکی در من متجلی می شد، چنان می پنداشتم که در غیاب آنها، دیدنیهای خویش را در حد وسع و توان، به مغازله نشسته ام و آنها در من حضوری فعال ندارند تا به جای اینکه من به آنها پرداخته باشم، مرا بکاوند... اما این بار نه تنها می بینم در آنها، در وسعت بیکران شهود عارفانۀ آنها، در عظمت بینش و کنش آنها، گم شده ام بلکه حضور کامل شان مرا از خودم غایب ساخته و در حیرتی سرشار از حسرت، متواری گردانیده است.
     آنشب پژواک رازآلود و حزن انگیز یوسف، از انتهای افق دیدش... که کودکانه خیال می کرد: انتهای افق وجود آنهاست... ناامیدانه بر می گشت و سرافکنده و دلگیر، زمزمه ئی دیگر سر می داد.

     گاه زاری کنان دست بدامان واژه ها می افکند و یا پرروتر از گدایان حرفه ئی و سمج، به درگاه بدیع و پر نقش و نگار استعاره و تشبیه و کنایه سر می سائید، و گاه پر نشاط تر از پروانه ئی مست، در نگارستان غوغاخیز تخیلات، رقص کنان و بال زنان، بوسه بر تصاویر و تراکیب بدیع و بی مانندی می زد که عطر دلارای شان، هر سوخته جان غمناکی را به پایکوبی وا می داشت.
     شاخه های پر تصویر خیال و گلبنان صنایع و بدایع را می تکاند، از تردی مجازهای غیرمجاز و نسیم شورانگیز اغراقها... و هزاران عطر، رنگ، گل و چشمه و نسیم دیگر استعانت می جست، تا شاید بتواند گوشه ئی از حال و مقام شاهدان خونین اندام خویش را به تصویر کشاند... اما با تلخی و ناامیدی ناله ئی در وی ته نشین می کرد و موج یأسبارش در موج دیگر می شکست که: با کدامین واژه ات بستایم، آه * با چه تصویرت دهم شرح نگاه * در نسیم آهنگ نامت خفته است * در نوازشها پیامت خفته است.

     و باز دوباره پژواک تلخ این ضجه بر جانش می نشست ولی او، بازهم بی تابانه خود را به ایندر و آندر می زد... تا نور کمرنگی از دور دست خیالاتش بالا خیزید و بر کتیبۀ روحش نوشت: با این مایۀ از تلاش و با این سرمایۀ از دانش، نمی توان ره به دیار تابناک عشق برد؛
     و پس از پیچیدن صدای قهقهه ئی تمسخرآلود بر آسمان دود اندود جانش ندائی رسید که:
« بی خود پای چرکین بر کوی محبت منه و نابخردانه با اندیشه ئی ملول و ناتوان به نقد گنجینۀ روح شادمان عشاق مپرداز...»
«اینجا وادی رازآلود و مقدس عشق است، نعلین... دانشوری و هنرپروری به کنار افکن، شاید دیدۀ جانت به اخگر هدایتگرانه ئی روشن گردد...»

     یکباره قلبش لرزید و هراسی ناپیدا و گنگ، تمامت وجودش را فرا گرفت، لحظاتی نامعلوم، در ناهوشیاری سکرآوری به سر می برد، تا آنگاه که به این اندیشه افتاد: در کوی محبت و در وادی رازآلود عشق، باید با قدم اخلاص وارد شد، در مکتب خانۀ شورانگیزش، همچون نوآموزی
بیداردل ، نزد معلم زانو زده، سی پارۀ جان را باز کرد تا چشم دل را به الفبای جان آشنا بنماید، باید رنج بیداری به جان خرید، تا به مضمون آن آشنا شد و مشق نیاز کرد تا به معانیی نازک و ظریف غزلوارۀ ناز، آشنائی پیدا کرد،... آنهم در ابدیتی از ناپیدای رازناک و در بلندای نادیدنیهای پیدا و استیلا یافته بر جان... در نشئه ئی دیگر و احکام و جلوه هائی دیگر...
     در حیاتی شیرین تر از لذت محرومی و شهد درد و دلهرۀ وصال و سوز لذت و گوارائیی هجر اضطراب امید و زمختی یأس و نشاط گنگ بی خودی... جهانی پاگرفته از بیرنگی و آمیخته با یکرنگی و صمیمیت که جز آشنائی بوئی و جز محبت نوازشی، جز استغنا حرفی و جز پاکی رسمی نداشته و همه چیز و همه جا را شتابان و تسبیح گویان، به بیکرانگیِ هوشربائی می کشاند که...!
     حیاتی که ازل را به ابد پیوند داده و رسمی جز انجذاب فروزان محبت و فروزش حیرت گداز آن ندارد...!
     خوشحال از اینکه دست اندیشه اش به دامان معانی و مفاهیمی رسیده، خواست آنها را در تصاویر رؤیاانگیز غزلی بسپارد تا شاید لااقل با آهنگ نشاط بارش، آهنگ عشق عزیزان از دست رفته را تداعی نماید، ولی وقتی خوب تأمل کرد تازه متوجه شد که اینها نیز، خود نام ها و حدود و رسومی ست که مدعی می باشد قدرت آنرا دارد تا آن راز نهان و جان جهان و سرّ عیانی که گوشۀ چشمی از حرم حیات شهیدان جان باخته و رهیافته به ما نموده، به تصویر کشاند و به گونه ئی سخت آشفته و لرزان، سراغ سایۀ فرار او را برای بازیگوشی چون «ما» داده باشد.

     لذا نا امیدانه زمزمۀ تلخ و اندوهباری بر لبانش شکست که: پس شهادت یعنی «چه» و شهید یعنی «که»؟!
     مگرکلمه های «شهید» و «شهادت» از الفاظ آشنای خودمان نیستند؟! مگر ما، یک عمری را با آنها به سر نبرده ایم؟! مگر فرهنگ ما را پرتو عزت بخش همین کلمات آشنا، نور و زینت نبخشیده اند؟ مگر...؟!
     پس چرا امروز از من دورند و با من بیگانه؟ چرا با هیچ لبخند مهرآلودی، پاسخم را نمی دهند؟ چرا آسمان شفاف اندیشه ام را جرقۀ شورآفرین و وجد  انگیز آنها روشن نمی سازد؟ چرا همانطور که انگشتانم با حرف حرف این کلمه ها آشنا هستند، جانم با جان و معانی آنها پیوند برقرار نمی کند؟ آیا در تنگنای روحم نمی گنجند، تا بتوانم صمیمانه و صادقانه به درکشان نشینم؟ نوازششان کنم و عاشقانه و بیریا، با آنها به راز و نیاز پردازم.
    دوباره آن قهقهۀ تمسخرآلود آسمان هستی اش را فراگرفته و باآهنگ تلخ و بریده بریده ئی زمزمه کرد: آری... شهادت یعنی گذشتن از لذت ها و آرامشها، و این خود، یعنی فراتر بودن و فراتر رفتن از لذت ها و آرامش ها...!
     شهادت یعنی گذشتن از زندگی و آرمانهای زندگی و رسیدن به «بی آرمانی»! و این هم یعنی فراتر رفتن از آرمانها و زندگانی...!
     شهادت یعنی گذشتن از شعر و شعور و شعار و زندگانی ناخالص دنیائی که در آن، محتوای شعر و شعور و شعار حاکمیت ندارد و روح هرکدام را به زنجیری از هوسهای متعفن کشیده است... و بالاخره شهادت یعنی رهیدن از بند صفات و افعال غرایز و پریدن از زندان تاریک منیت خویش و سربر آوردن از شانۀ شکوهبار عروس زیبای وجود، آیا نه اینست که انسان از همه والاتر و با کرامت تر است و نباید زنجیری احکام مادونان خویش باشد؟!
     پس شهادت در بیانی دیگر، یعنی عروج بر قلۀ قاف رازآلود و ناهویدای آدمیت و گواهی دادن عینی و عملی به «یک اویی»... و شهید یعنی، آدمی که خود می رود تا «او» بماند، تا خودش نفی شود و «او» اثبات؛ تا خودش پنهان گردد و «او» هویدا...!

     سپس با آهنگی رسا و جذبه آلودی ادامه داد:
     پس در واقع امر، شهیدان ما خود می روند تا به جهان کور و غرق شده در عفن پلشت زندگانی تغافلبار و ناخویشتن شناس؛ جهانی که به قول جهاندار: چشم دارد، با آن رنگهای دل انگیز و عاطفه انگیز ربانی را نمی بیند؛ گوش دارد، اما کلام دلربای سوسن و سنبل را، که با همۀ جان خویش، رقص کنان فریاد می کنند... نمی شود؛
     پس اینان می روند تا با رفتن خویش به جهان و مردم این جهان بفهمانند که: بردگی را اگر چه در کسوت آزادگی در چهارسویش به نمایش گذارند، باز هم بردگی ست؛ و تقلید را هرچند در نقاب ابتکار به جلوه در آورند، تقلید است؛ سلطه گری و سلطه پذیری نیز؛ اسارت و عدالت همچنان!
     و باز اگر همۀ شیادان عالم، با افسونهای شگفتی آور، بخواهند بر قامت آنچه ناپاکی و اندوه و سرافکندگی و پشیمانی ببار آورد، لباس پاکی و نشاط و... بپوشانند، شاید چشم، ظواهر را منعکس نماید، اما دل ها...!
     مگر دولتهای امروزی، از یکسر برده و محکوم نمی باشند؟! مگر نشاط های امروزین جهان مدعیِ آزادگی و عدالت و زیبائی، پناهگاهی دروغین برای فرار از اندوههای زجر دهندۀ درون آنها نیست؟!
      پس شایسته و لازم است تا عده ئی بروند و با سرانگشت حیرت بار و خونین شهادت همۀ این پرده های فریب را به کنار زده و چهرۀ دلارای لیلای زندگانی را به جهان اسیر صورتها و صورتکها بنمایاند...
      اثبات نمایند که در مرگ زیستن و بر بال نیرومند و قهارش هستی را زیر پا نهادن، زیبنده تر و غرورآفرین تر است از رنج ذلت و محکومیت کشیدن و برده بودن و چشم به فرمان هوسهای خود و دیگری دوختن و اندیشه را درگرو هوس نهادن و...!

     به جهان خوابزده و منحرف و کج باور بفهمانند که آنچه را شما رنج می نامید، رنج نیست، زیرا احساس حقارت آلود «ناداری» از «حرص» است و تجمل پرستی از بی هنری و بی هویتی؛ و شهرت طلبی از بی محتوائی و قدرت جوئی از ترس و زبونی و...!
     با براهینی همسنگ هستی اثبات نمایند که رنج شان از نداشتن وسایل و ابزار قدرت و شهرت و ثروت نبوده، بلکه رنج شان از نداشتن و به فراموشی سپردن هویت انسانی، رنج شان از به اسارت ماندن روح انسانیت؛ از کم کردن منزلتهای والا و عزت آفرین شان می باشد.

     یوسف پس از آنکه آه سردی کشید، گفت:
     اگر اینان بدانند «کی» هستند، اگر همچون شهید دل از دنیا کندۀ ما، نوری، شراره ئی و یا لمعه ئی از ملکوت وجودشان برتابد و چونان موجی خشم آگین و روبنده بالا خزد و جانشان را با پرتو آگاهی و عرفان روشن بسازد؛
      اگر آتشی از نیستان وجودشان سربرکشد و همۀ ناله های عمر شان و آرزویشان را به کام کشاند؛ اگر روح اسیر و بیقرار نفوس آنها ماغ برکشد، و با عصیانی هوس سوز، همة سستی و زبونی ها را از اندامشان بتکاند؛ و اگر اشکی که از چشمه سار سردرگم جانشان پاگرفته، ره به دروازۀ دیدۀ دل نهاده، با خلوص و شوقی تردیدسوز، زنگار از آیینۀ جان سترده و بالاخره بر پای درخت شعر و شعور و عدل و عشق و عرفان فرو ریزد، آنها نیز خواهند فهمید که چرا «شهیدان» ما می روند... آری... خواهند فهمید!
      و پس از مکث کوتاهی، با آهنگی درهم شکسته به خود گفت: یوسف، خود را بیش از این مسخره مکن، چون تو را یارای پروریدن تصویری از حیات اینان نخواهد بود؛
      چگونه با این همه هراس و زبونی حاکم بر قلب و اندیشۀ خویش، می توانی از کسانی بگوئی که عاشقانه در خون خویش غلتیدند و مرگ را خریدار شدند، تا دیگران زندگانی را ارزان نفروشند؟
     رفتن را اختیار کردند، تا بودن و ماندن دیگران معنا پیدا کرده و از پوچی و بی محتوائی بدر آید؛ با شور عصیان جوش خویش به جنگ پرداختند، تا صلح پایدار بماند.

     دلباختگانی که با دردهای روح مردم آشنائی به همرسانیده، راه نجات و آخرکار را در آیینۀ قلب خویش مشاهده می کردند، لذا مشتاقانه خود را در بازوان خونین اجل انداختند تا در خلوتگه محفل انس و نزد ملیک محبوب مقتدر، ساغری از شراب طهور سرکشیده، محو جمال دلربای «او» گردند.
     شوریده سران خونین دلی که با برخاستن از سرِ هستیِ سه پنجی خویش، بر فراز زمان و مکان قرار گرفته، ابدیت شوق انگیز عشق و محبت را در کوتاه لحظه ئی به تصویر کشیدند.
     واقعاً همانگونه که علی گفت: اینان با کلماتی دیگر سخن رانده و اصلاً چیز دیگری گفته اند، چیزی که گوش زمانیان نشنیده و چون زمان و مکان بر این گفته ها سلطه و حاکمیتی ندارد، هرگز هم نخواهد توانست از شرینییِ این گفتار بکاهد.
     آنچه را اینان با زبان خون خویش سروده اند... تاریخ با همۀ وجود خویش، در همۀ ادوار و همۀ مکانها، با زبان صلح، با زبان عدالت، با زبان برادری و عشق تکرار خواهد کرد.
     پرواز عاشقانۀ اینان در سیمای پاکی، راستی و زیبائی متجلی خواهد شد و در ابدیتی کرانه ناپیدا، برکسوت همۀ این والائی ها، دور از غوغای هراس انگیز پستی و پلشتی زندگی خواهد کرد، لذا اگر ادعا کنی که می توانی رفتن و یا بودن این شاهدان همیشه شهید را در غزلی و یا قصیده و داستانی ترسیم نمائی، عرض خود برده ئی و زحمت دیگران بخشیده ئی.

      علی درست دیده است، او چون جنس خود اینان است، به نحوۀ بودن و رفتن آنها، خوبتر آشنا می باشد، او همۀ آنچه را ما از فهم آن عاجزیم، می بیند و چه خوب هم می بیند. او با چشم دیگری می بیند، چشمی که ویژۀ اینگونه بودنها و اینگونه رفتن هاست. ما از رفتن اینها، ناپیدائی کالبدشان را درک می نمائیم، اما او از این رفتن، جلوه و ظهور کامل روح و جان آنها را مشاهده می کند!
     درین جا نه قلم ما ناآشنایانِ به روحِ قلم و باطن کلمات، توانائی دارد، و نه صور خیال کارآئی و نه کلک نقش آفرین نقاش!
     نه کلمات قدرت تحمل بار معانی را دارند، نه پهنۀ خیال گنجایش تجلییِ ظرافتهای روح اینان را و نه رنگ و قلم مو، می توانند رنگینی عشق و ایثار اینان را در تابلوئی متبارز سازد؛ در واقع چون جلوه های رنگارنگ بودنِ اینان صبغه و رنگی الهی دارد، به تعبیرهای ما در نمی گنجند و محدود نمی شوند. نه در رنگ، نه در کلمه، نه در شعر و همۀ آنچه را که رنگ، کلمه و شعر از اینان نمودار می سازد، مراتب تنزل یافته ئی است که به گونه ئی می تواند ما را با آنان آشنائی بخشاید، لذا همانگونه که شایسته است... قیامتی که در صحرای وجود اینان برپاست، باید با دیده ئی قیامت شناس و قیامت نگر، به تماشا گرفته شود و با چشم حس و گوش حماسه، نمی توان تقلای شکیب سوز جان اینان را دید و سخن هستییِ شان را شنید؛ شایسته است با زبانی دیگر و نگاهی دیگر، زبانی که برای تصویر محشر غوغاخیز عشق، واژه هائی تهیه دیده باشد و برای شور ناپیدای ملکوت جان تراکیبی، از اینان سخن گفت، و من که نه چشمی برای دیدن شیدائی و تقلای نامشهود جان اینان دارم و نه زبان برای تصویر قیامت اشتیاق جوش عشق اینان، چگونه می توانم از عشق اینان بگویم؟!

     کسی که نمی تواند تصویر لحظه ئی از احساس جدائی آنها از مادر را، ارائه نماید، کسی که نمی تواند تصویر آنی از احساس محشر عظیم «لحظه ئی که در خیال» خبرمرگ یکی از اینان را به مادر، می رسانند، بازگو نماید؛ کسی که نمی تواند تصویر لحظۀ احساس رویاروئی مادری، با پیکر غرق به خون عزیز شهیدش را بازسازی کند، چگونه می تواند به فهم ذوق و شوق هستی سوز عشق خونین اینان، دست یابد؟!

     ناامیدی تلخ و تحمل سوزی از همۀ اندام یوسف بالاخزید، بالا و بالاتر و در اوج دلهره جوشش، با ناله ئی حزین و رخوتبار در هم شکست و زمزمۀ یوسف به خاموشی گرائید.
     یوسف حق داشت که بی قراری کند، او که تازه از خوابی تخدیری بیدار شده و با چشمان خواب آلود و پلکهائی معتاد به سنگینی، غوغای پر شور متلألئ و ناشناخته ئی را مشاهده می کرد، و مهمتر از این، بر آن بود که اولاً هر چه را می بیند بشناسد و بجایش بیاورد و ثانیاً دیدنی های شگفتی انگیز خودش را به ناآشنایان مشتاق منتقل نماید و برای هیچ یک از اینها هم وسایل لازم را نداشت، لذا دردمندانه خودش را به ایندر و آندر می زد و سرانجام، احساس ناتوانی و یأسی زجربار، بر سراسر وجودش در هم می شکست و آزارش می داد.

     قهرمانان قصۀ غصه انگیز یوسف، از سرزمینی برخاسته بودند که با همۀ گرمی و دلنوازی، توان تحمل بزرگانی از ایندست را در خود نداشت...
     براستی که شهرهای کوچک ما، گنجایش روح شیدا و شراره افروز بچه ها را ندارند، بویژه آنگاه که با فساد و فخرفروشی و فضاحت و فردپرستی و فشار و فحشاء و فریب و فسون و... همراه شده و یا دشمنی فاسق و فاسد تهدیدش نماید.

     اینان که به شهر خویش به عنوان مظهر و مجلای جمال و زیبائی های مدینۀ محبوب خویش می نگرند، و اگر به شهرشان دلبستگی دارند بواسطۀ همان زیبائی ها و کمالات می باشد، وقتی میهن خویش و قلب اجتماع خویش را داغدار از زخم تیر و دشنۀ دشمن یافتند، وقتی سرزمین عشق و ایثار و برادری، وقتی حریم حرم قدس حق را در چنگال خونین حرامیان ستم پیشه یافتند، عاشقانه قیام کردند، تا روح دلنواز محبت و جانمایۀ حیات جذاب انسانی را به او باز گردانند... چه حیات در نظر اینان، گذر از عشق و از پاکی به نور عز و قدس الهی ست.
     اینان سرچشمه را در راه، یافته و در رفتن مشاهده کرده اند، گلبن حیات اینان از چشمه ساری سیراب شده که طهارت سیال مداوم را متبلور ساخته و شکوفۀ زیبای زندگانی شان، عطری را نثار رهروان بادیۀ هجر ساخته که جان هستی از آن خوشبو می باشد.

     اینان در بهاری شکوفا شده اند که آن (بهار شهادت) را، خزانی در پی نخواهد بود. زیرا اینان، قبل از آنیکه در خویش بپوسند و گند پوسیدگی شان در آنها بالیده و مورد عبرت شان قرار دهد، از پوسیدگی و گندیدگی بالاخزیده از شرم زمین و خجالت زمان عبرت گرفتند و با چشم سر و دیدۀ جان دیدند که: بالای هر دستی، دستی. بالای هر رنگی، رنگی. بالای هر مقامی، مقامی. بالای هر ارزشی، ارزشی. بالای هر جمالی، جمالی. بالای هر سکینه و آرامشی، سکینه و آرامشی ست مگر بالای شهادت که در واقع با نفی کلمۀ وجود خویش، اثباتی بیکران و ناپیدا و رازناک و سرّآلود قرار دارد... لذا پرگرفتند و رفتند و می روند و خواهند رفت و چه زیبا! و حیات و بزرگی آفریدند و چه بشکوه!

     اینان نه تنها زیردست بودن و با خفت و زبونی به سر بردن را، متناسب با مقام زندگانی خویش نمی شمردند و باز، نه تنها فخرفروشی و تکبر استکبارگرایانه را، دون  شأن هویت انسانی به حساب می آوردند که بر آن بودند با تپیدن در بازوان خونین مرگ، اندیشۀ تکبرفروشانۀ دشمن را نیز به اشتیاق روح انگیز راه جوئی، مهر ورزی و اخلاص پروری تبدیل نموده و با فریادی به رسائی و عظمت شهادت خویش، به همۀ جهانیان اعلام نمایند که: جامعۀ بدون محبت، صفا، نشاط، پاکی و درستی؛ اجتماعی عاری از بزرگ منشی و آزادگی و استقامت و اخلاص؛ و بالاخره جامعۀ بدون تنور عرفان و ایثار و شهادت؛ جامعۀ غیر انسانیست، و یوسف وقتی می دید برای نمایش هویت چنین افرادی وسایل لازم آماده نیست و در دسترس او قرار ندارد، می جوشید و موج جوشش غمبارش بر دامن یأس آلود خودش می شکست.

     یکبار که در جریان تابش و بالش نور نشاط انگیز هستییِ تابنده و شکوهبار اینان قرارگرفته بود، ذوق زده و با امیدی گنگ و ناشناس گفت: برای تصویر و ترسیم سیمای حقیقی اینان از اینجا آغاز می کنم که:
     در صحنۀ زمین و در پهنۀ زمان قلندران شوریده حال و سمندران سوخته بالی بودند که وقتی از تنگنای دلگیر شهر، قدم به پهنۀ صحرا می نهادند، طراوت و شادابی صحرا، شوق پرواز در بیکرانگی آبی آسمان مصفای محبت را به خاطرشان می آورد و گشادگی دشت، پایان ناپذیری نشاط افزای مهربانی را.
     سبزه ها و گلهای نوشکفتۀ شبنم زده، رویش پر شکوه و حیرتبار آنان را، در کنار چشمۀ جوشان عشق تداعی می کرد.
     وقتی با همۀ کوچکی اندام، بر فراز کوه خسته و افسردۀ شهرشان قرارگرفتند، از آن بلندی و در آن بالا، گاهی تحکم و تعالی روح تاریخ و انسانیت را فریاد کرده، و زمانی شعر شهامت خیز استقامت صلابت شکن انسان را زمزمه می کردند.
     اینان عاشقانی هستند که با درک عطش رنجبار روح و سِرّ آدمی، به چشمه سار حیات حقیقی دست یافته و بر آن شدند که با استقبال از شهادت، کام تشنۀ رنجورانی را که در بند حیوانیت خویش مصلوب شده اند، سیراب سازند.
     اینان را اندوهی فراگرفته است که هزاران شادی با سرافکندگی و نومیدی کاسۀ دریوزگی به جانب آنان فرا گرفته است.
     در سینۀ شراره خیز و داغدار اینان، دل شکسته و محزونی می تپد، که نشاط هر دو جهان و سلامت هر دو عالم درگرو دارد.
     اینان با دیدگان عاشق خویش در راه محبوب و معشوقی سرشک نیاز می بارند که هر دو عالم با همۀ رنگها و رنگینی ها و نشاط ها و شنیده هایش، طفیلی آهنگ ناز اویند.
     در ترنم دلنواز نیایشهای سحرگاهی اینان، شور و شوق پرواز پروانۀ عشق نهفته است و در قیام قامت افروز شبانگاهی شان، شور و عصیان انقلابی جوش می زند که پیام وصل جانمایۀ اوست.
     اشکهای شان، فریاد حق خواهی همۀ یتیمان و مظلومان و بیوه زنان را به دامن تاریخ سرازیر می سازد و تکبیر تک پرستانۀ آنها را که از عمق فطرت دلباختگان و تمدیدگان مظلوم برخاسته است، بنیاد کاخهای ستم و سیاهی را می لرزاند.
     در فریادشان، لعنت بی پایان تاریخ، بر زورمندان و سفاکان، نهفته است و در سکوت گویا و هراس انگیزشان، نفرت و انزجار حصار ناپذیر دوران... از همۀ سستی ها و پستی ها و زبونی ها.
     گامهای اخلاص مندانۀ آنها با صدای شیون در هم شکسته شدن زنجیر بردگان و درب های آهنین زندان اسیران همراه است و لبهای تسبیح گویشان با سرود سنگین فتح همنوا.
      قامت استوار اینان، رسائی آزاد عشق را به صخره های ستبر هدیه می دارد، و سرود سکرآفرین شان، غزل عاشقانه ئی ست که صحنۀ تاریخ را مزین ساخته و روان راه جوی روندگان راه رهائی را به «وحدت» فرا می خواند.

     وقتی کلام یوسف به اینجا کشیده شد، یکباره متوجه گردید که تا هنوز هیچ کس را مخاطب قرار نداده، اول خواست خودش و دل غافل و سهل انگار خودش را مخاطب قرار داده و با تصویر ناقص و نارسای گوشه ئی از چهرۀ اینان، به تنبیه خویش و بیداری کسانی همت گماشته باشد که در غفلت غمبار خود، عظمت پویا و بالندۀ آزادگی را به زنجیر کشیده اند، ولی دید شعاع عشق اینان را پهنه ئی وسیع تر باید، و شایسته آنکه مخاطب کلام من، به جای دسته ئی و گروهی، تاریخ باشد و طبیعت؛
     بهتر آنست که من فقط بگویم، طبیعی ست هرکه را گوشی برای شنیدن این کلام باشد، آنرا درخواهد یافت!
      بعد مثل اینکه کسی موضوع صحبت خویش را فراموش کرده باشد، با خود گفت: خوب... کجا بودم و داشتم چه می گفتم؟! و پس از سکوت سنگینی ادامه داد: ها، بلی یادم آمد و گفت:
      از کسانی می گویم که وقتی به گوشۀ مسجدی پناه می برند، گوئی عبادت، چهرۀ زندگانی را به آب اخلاص شسته و به پاسداری راز سر به مهر عشق گماشته، تا در خلوت بیمبار راز و نیاز، اندوه جدائی را زمزمه نماید؛ و وقتی مرثیه می سرایند، بر آنند تا روح آزادگی و جوهر نشاط و سرور را بر جبین زخمین تاریخ بکوبند... تا دیگر از دنائت اثری باقی نماند و کسی به سوگ راستی، پاکی و محبت ننشیند!

     کسانی که حتی بر دشمنان خویش رحیم اند و اگر می تازند، نه از سر عقده است که برای زدودن عقده ها و تحکیم تحکم مهرها و محبت هاست و بر آنند تا با بیدار کردن وی، و با گرفتن حربۀ کین از او، دماغ جانش را با عطر مهربانی و همدلی معطر ساخته و با نمودن راهی نو، او را با حیاتی نوتر، پالوده تر، آرامش بخش تر، گسترده تر و پربارتر، حیاتی رهیده از زنجیر منیت و زنجیرۀ سبعیت، آشنا بسازند و همراه.
     می خواهند بر ویرانه های صور غیر انسانیِ تفکر شان که جز در خشم و زخم و خون، فرو نشکسته است، کاخ محبت و مروت و آدمیت را بر افرازند و از بلندای برج بالیده اش، اذان عشق سر دهند و همه را به عبودیت نشاط افزا و شورآفرین دوست فرا خوانند.
      بر آنند تا دشمن را از گور تاریک و عفن زشتیها و پستی ها و خودمحوری ها و خود برتربینی ها و ستم گریها و خونریزیها بدر ساخته، شبستان تاریک خیالش را به نور زیبائی ها و والائی ها و عشق محوری ها و ستم سوزی ها و حیات بخشی ها آشنا سازند.
      کسانی که می خواهند زندگی را معنا نمایند و عشق را تجسم بخشایند... آنهم معنا و تجسم جذبه خیزی که درخور آنست، اگر چه با شهادت و تپیدن در خاک و خون باشد.
      بارها با خود اندیشیده ام، وقتی شب فرا می رسد و گنجشک ها جیرجیرکنان، سرود وداع روز خورشید را سر می کنند؛
      وقتی بیوه ئی اندوهناک، بی پناهیِ شب را پناه گاه خویش ساخته و اندوه بزرگ عشق را غمگنانه، سر بر زانوان بی کسی می موید و سرشک نومیدِ ناشکیبش، تصاویر خاطره آلود گذشته را خیس خیس کرده و به سوی فرداها سرازیر می شوند؛

      وقتی کارگری مهاجر در خیال روزهای شوق انگیز بازگشت به موطن اصلی و مأوای رازآلود اولی، از کوچۀ باریک و تاریک دیار غربت می گذرد و غمگنانه نای جانش به ناله نشسته و «شکایت دوری و جدائی» سر می دهد؛
      وقتی ستاره ها شب را سرشار از سرود دمیدن می سازند؛ وقتی همسایۀ پیر و با خدایمان صلوات می فرستد و یاد یگانه فرزند شهیدش را در آغوش عطرآگین صبح جاری می کند و وقتی روضه خوان خوش آواز محله، از سر سوز، داستان شهادت «قاسم» و «علی اکبر» را به تصویر می سپارد، من به شعلۀ سرکش و خشم آگینی می اندیشم که برفراز اعصار و قرون، بی باک و ناشکیب ره سپرده، در جان مشتاقان عاشق اطراق نموده و سینۀ تاریخ را با ایثار و اخلاص و خون و شهادت آذین بسته است!
      یا به شرارۀ سوزان محبتی می اندیشم که قلب راهیان راهب را به چشمه سار جوشنده و زلال حیات و تحرک بدل ساخته و بی تابانه، آنان را راهیِ کوی نور و معادن عظمت و عزت ساخته است.

     به راز روحنواز و جان شکاری می اندیشم که سر رشته دارش محبوب ازلی و مظاهرش، دلباختگان جمال لم یزلی بوده و حیرتبارترین جلوه اش را در سیمای ملکوتی و پیکر خون بالای شاهدان محبوب لاهوتی متجلی گردانیده است! یا به شعر غنامند و سوزناکی می اندیشم که از تخیل جوشان پروانه های مست، هدهدهای جگر سوخته، بلبلان داغدیده و گل پروران ستم کشیده، جوشیده ولی با همۀ زیبائی و جذابی و آشنائی، جز سراینده، هیچ شعوری چنانکه باید آنرا در نیافته است.

     به سازی می اندیشم که از تارهای دل و از پرده های جگر برخاسته و با سوز دلنواز خویش، تا اعماق جان تاریخ رخنه کرده، موسیقی حیات، سمفونی زندگانی، تفسیر هستن و تأویل بودن را به نغمه سپرده است! یا به آغاز (شهادت)ی می اندیشم که هیچ پایانی بارورتر از آن نیست؛ و بالاخره، چه آنگاه که در تنهائی غمبار کلبۀ ساکت خویش، لحظه های بی کسی و مهجوری را مشق می نمایم؛ چه آنگاه که در کنار جوئی، در زیر بارش نور ماهتاب تفسیر رفتن را با ماهیان کوچک به مغازله می نشینم و چه آنزمان که در کنار لالۀ خونین جگر و پرپر شده ئی، که تگرگ حوادث پیکرش را سوراخ سوراخ نموده، به نجوا می ایستم و به عظمت کار شهیدان و شهود دل آرای این شاهدان می اندیشم، در همۀ این زمانها و در همۀ این موارد، چشمانم در تلئلؤ خیره کنندۀ رازی، خیره مانده و ناتوانی حزن آلود خویش را پلک بر هم می گذارد که از عشق برخاسته، در شهادت بالیده و در خدا نشسته است، و هرچه تلاش می کنم تا نامی دیگر و نام خیزی دیگر برایش بیابم، زودتر دلخسته و مأیوس بدامان این سِرّ سکرآفرین سقوط می کنم.

     تنها وقتی غریبی را می بینم که با کوله باری از شوق و امید، با همۀ نزدیکی به دیگران ـ مثل بیدلان هوش از دست داده ئی که در همه جا، و تا همیشه، با همۀ کس ها و با همۀ زبانها، جز عشق، بیگانه مانده و فقط در شعاع دل افروز شمع محبت رهسپار راهی اند که از نهایتش فقط خدا با خبر است ـ با شوقی گنگ به صحرای تفرید پای نهاده و به غوغای تجرید دل سپرده است؛

     و یا وقتی جوانی را مشاهده می دارم که جز تفنگ چیزی در دست ندارد، و شکفتگیِ چهرۀ نورانیش می رساند که عجوزۀ مکار دنیا را طلاق گفته، سرخی رخسارش، شرح لحظة وصال را تصویر می دارد و آرامش و وقار بالاخزیده از قامتش، پختگی سوزناک محبت و استقامت سنگین پای ارادت را ترسیم کرده، دیده به دشتی کرانه ناپیدا دوخته، که افق سر بر دامن غمناک آن نهاده، گوئی به صورتی گنگ، رد پائی از آن راز سترک و آن سِرّ بزرگ، آن شرارۀ جان سوز، آن حقیقتی که انسان را به افقهای بالا و بالاتر زندگانی می کشاند، فرا چنگ آورده است؛

     درین لحظات و تنها در این لحظاتست که حس می کنم خورشیدی در من طالع می شود و هستی ام را از تاریکیهای عقیم بی معنائی به روشنائی معنا و از گنگی و ابهام به روشنی و صراحت می کشاند؛
     همه ام را بهاری رمزآلود پرکرده و مرغ خوش الحان جانم بر شاخ عطرآگین پر شکوفه ئی غزل شهادت را ترنم می کند، معنای شکوهمند کلمۀ شهید در هستیم جاری می شود و هستنم را در دفتر محبت به ثبت می رساند.

***

      درین لحظه رعشه ئی رخوتبار و هراس آور به یوسف هجوم آورد و او را که در کنار بسترش نشسته بود، بر زمین کوبید، نفس در سینه اش حبس شده بود، دندانهایش آهسته به هم می خورد، عرق سرد و انفعال جوشی، پیشانیش را خیس ساخت، به سختی نفس می کشید و همچون تختۀ خشک و رنگ و رو رفته ئی میخ کوب بستر شد.

      می دانست که همۀ اینها ناشی از احساس یأس کشنده و ناتوانی ناکامی او در تصویر و ارائه ی چهرۀ شهدائیست که نیکو درخشیده و مرگ را سرافراز ساخته اند، ولی توانائی آنرا نداشت که شکست خود را بپذیرد، لذا لجوجانه در خویش دست و پا می زد و می تپید، تا شاید، حال که نتوانسته است عظمت عشق و شکوه شهادت شاهدان صادق را به تصویر کشاند، لااقل بتواند، ناتوانی خود را به صورتی شایسته ارائه نماید.
     گریه ئی انفعال آلود، سراپایش را فراگرفته بود، اشک می ریخت و می مویید، از خود فرار می کرد تا احساس شکست خویش را مشاهده ننماید،... و خود را سرزنش می کرد که چرا نتوانسته است در این باره چیز قابل ارائه ئی دست و پا نماید.
      اندیشید که شاید چون اندوهگین و خسته است، از عهدۀ این کار ظریف هنرمندانه، بر آمده نتوانسته، آخر به قول لسان الغیب: کی شعرترانگیزد خاطر که حزین باشد، و کجا آدم می تواند بدون مقدمه، این همه عظمت و والائی را به تصویر کشاند.
      یکباره گرفتگی خفقان آلود دلش فرو ریخت و تبسم رضایت بخشی بر لبانش دویده، زیر لب گفت: آخر اینان که همچون خوابزدگان افسون شده و جان به فراموشی سپرده ئی نبوده اند که هر چندگاه یکبار، روی بهانه ئی سر از خواب غفلت برداشته و هنوز درست علت بیداری خویش را نفهمیده اند، دوباره تغافل بر آنان سلطۀ خویش را حاکم سازد،... تا ما هم بتوانیم به سادگی تصویر همه جانبه ئی از آنها را ارائه نمائیم؛ و یا کسانی نبودند که پس از گرفتاری، به محبوب پناه برده و پس از سرگردانی در ظلمات سهمگین بی هدفی و دنیاپرستی، سراغ نور و هدایت را گرفته باشند؛
     مردمی نبودند که پس از نا امیدی از امیدها و پس از نرسیدن به هوسها و هدفها، باز هم برای تسکین دل عقده مند خویش، و نه تسلیم جان هدفمند خویش، دل به توفان بلا سپرده باشند؛
     بلکه بر عکس، درست در زمانی که می توانستند بخندند و به شادی و سرور برخیزند، با تپیدن در خون خویش، به گریه نشستند تا زنجیر از پای عاشقان و راهروان طریق محبت برگرفته، سلطنت عزت آفرین اندوه عشق را بر آنان تبریک گفته، با نشانیدن خون بر مسند محبت، تاج رستگاری و فلاح بر سر نهند.

     خاک خونین بر سرو سینه پذیرفتند، تا مرغ جان را، راه و رسم رهیدن از قفس و پریدن به شاخسار رضوان آموزند؛ بر خاک غلتیدند، تا پهنۀ معراج شیفتگان راه راستی و درستی روشن گردد، چه اینان نمی خواستندکه همچون بیوه ئی که برنعش عزیز از دست رفته اش نوحه سرائی می کند، بر نعش خونین آزادی و عشق و عدالت، با گریه و زاری، یا نچ نچ و پچ پچ، دل خود را تسکین بخشیده و تعهد و رسالت خویش را پایان یافته تلقی نمایند.

      اینان درست در زمانی که عده ئی با دنائت و سرافکندگی، مرگ استقلال و آزادی و شرف و آبرو و انسانیت را در هوسبارگی های متعفن خویش انتظار می کشیدند، بپا خاستند تا پرو بال آزادی، عدالت، نوع پروری و محبت گشوده شود، و درست در لحظه ئی که کرکسان پیر جگرخوار، جان اسلام و قلب و قرآن را مورد یورش قرار داده بودند، با فوران خون خویش، پهنۀ آبی آرام را به صحنۀ توفان خیز و جذبه آلودی بدل کردند که در آن فقط عشق جولان دارد و آزادگی...!
      در خون خویش خفتند تا خفتگان خانۀ خوف و خفت در وزش نسیم روحپرور شهادت بیدار شوند؛
      مغاک تاریک و تنگی را پذیرا شدند تا پهنۀ اندیشه و میدان عمل دلدادگان به آزادی نورین و جهان ظلمانی و غوطه ور در ظلمات جور و جهل و بلاهت به خورشیدزاری بدل شود که در آن هر قلبی، خورشید و هردستی چشمه سار محبتی ست؛

      آخر اینان کسانی هستند و به گونه ئی آغوش هراس انگیز مرگ را پرکردند که طراوت یک جهان تولد و زایش را به جلوه درآورد... و چنان عاشقانه و بیباک به مرگ نشستند که حیات ابدی، در چشم اندازی وسیع به گونۀ واقعیتی پرجاذبه و شوق انگیز در منظر چشم جان و دیدۀ بصیرت نمایان شد؛
      اینان اگر چه دست و پای بسته ذبح می شوند، اما این پای بستگان، در همان لحظۀ رخوت آلود، آزادتر از نسیم و غلبۀ آتشین انقلاب، توفنده تر از موج و سهمناک تر از تندر، آزادی و آزادگی خویش را ثابت کردند؛
      قطرات خونی که از قامت قیامت آرای اینان، بر دامان زمین ریخت، زیباتر از همۀ ارغوانهائی ست که بهار در گذر سحرگاهان به پای نسیم عاشق و عندلیب دلباخته ریخته است. گرد و غباری که بر سر و روی اینان نشسته، دلرباتر از همۀ ستارگانیست که بر سیمای ساکت شب می نشیند.

      هنوز صدای بانگ خروس همسایه بلند نشده بود که یوسف همراه با تبسم رضایت بخشی که بر لبها داشت، به دروازۀ سحرآلود و افسون کنندۀ شهرستان خواب قدم نهاد. و چون شب تا دیر وقت با افکار متلاطم و احساس هائی درهم و رنج آلود به سر برده بود، صدای بلندگوی اذان مسجد هم نتوانست او را بیدار کند و اگر توجه خواهرش سیمین نبود، یقیناً نماز صبح آنروزش قضا می شد، و وقتی بیدارش کردند، تازه متوجه شد که از آنهمه تصورات و تخیلات بکر و بدیع، جز تصویرهائی گنگ و نارسا چیزی باقی نمانده است.

     رکعت اول نمازش را با افکار پاشیده و متشتت بپایان برد، اما در رکعت دوم، وقتی اهدناالصراط... می گفت، قلبش متوجه خدا شده و از او خواست تا او را در امر مهمی که پیش رو نهاده یاری نماید.

     متباقی نماز را خیلی با تأنی و آرامش بپایان رسانید، با حالت عجیبی تسبیح حضرت زهرا (س) را تکمیل کرد، ولی لحظه ئی که برای سجدۀ پایانی نماز، سر به مهر نهاد، قیامت دیگری در او آغاز شد، قیامتی که تا آن لحظه او را فرا نگرفته بود، همانجا فهمید که چگونه باید داستان بچه ها را بنویسد! آنهم نه به صورت اجمال، بلکه به تفصیل، با اسکلت اصلی، ارکان و جوانب، گروه ها، تصاویر و سمبل های متعدد و بالاخره با اوج شورانگیز پایانی داستان آشنا شد.

     آنگاه پرشور و پرنشاط سر از سجده برداشت و... تا موقعی که جانمازش را جمع می کرد و به گوشۀ گچبری نهاد، با خود آیاتی از سورۀ الحاقه... را می خواند و فقره و ما ادریک ما الحاقه را تکرار و تکرار می کرد... گاه هم شادمان و متبسم مصرع معروف: «رو قیامت شو قیامت را ببین» را زمزمه می کرد.
     سه روز طاقت سوز از این ماجرا گذشت و یوسف شادمانه تر از پروانۀ مست و رقصانی که هر لحظه به شکوفه ئی بوسه زند، سر مست و بی قرار با مادرش، امیر و خواهرش سیمین شوخی می کرد تا عصر روز سوم فرا رسید.
     ساک کوچک یوسف آماده شده بود، لباس و خرت و پرتهائی که معمولاً به درد جبهه می خورد، برایش گذاشته بودند، پنج سورۀ کوچک و خوش خطی را هم سیمین به او هدیه کرد و با لهجۀ گریه آلودی گفت: برای جبهه خوبست.
     وقتی یوسف برای آخرین بار، دست مادر را بوسید و از زیر قرآن گذشت رو به سیمین کرد و با آهنگی شبیه آهنگ صدای استاد ادبیات خودش گفت: «منت مر خدای را عز و جل که» بالاخره فهمیدم داستان شهادت بچه ها را چگونه بنویسم.

     ... و در حالی که فاطمه خانم نگاه حسرت اندودش را به یوسف دوخته بود و سیمین با لبخند اندوهناکی به مشایعت برادرش ایستاده بود ادامه داد: التماس دعا خداحافظ!

 

مشهد مقدس، 27 حمل 1365 هجری شمسی

خواندن 1185 دفعه آخرین ویرایش در پنج شنبه, 08 خرداد 1393 11:48

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار