چهارشنبه, 21 خرداد 1393 08:43

کلید یک راز

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     هر زمان که صحبت از انقلاب و حرکت ها و تلاشهای انقلابی به میان می آید، به صورتی غیر مستقیم و جنبی، مسئلۀ قدرتهای ضد انقلابی و ضد قیامهای مردمی تداعی و گاهی هم، مورد بررسی قرار می گیرد، بویژه آنگاه که این قدرتهای ضد مردمی و ضد انقلابی در مقابلۀ مستقیم با مردم و انقلابیون قرار داشته و در شکل و ریخت هیأت حاکمه (دولت) انقلاب را مورد تهدید قرار دهند. زیرا که اگر یک طرفِ قضیۀ هر قیام و یا انقلابی را مردم، عقاید و آرمانهایشان، ابزار و استراتژی مورد نظرشان تشکیل می دهد، طرف دیگر قضیه را نیروهائی تشکیل می دهد که مخالف انقلاب، اهداف و... آنند.
     برای توضیح بیشتر مطلب ناگزیر از ذکر مقدمه هستیم که می تواند ضرورت بررسی رفتارشناسانۀ این قدرتها را توجیه کند.
     بررسی سیر تکاملی انقلابهای بزرگ و با اصالت جهانی، بویژه بررسی «تاریخ» و شرایط اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و... دوران قبل از تبارز و شکوفائی انقلابها، یک نکته را روشن و اثبات می دارد که: نزد عدۀ زیادی از اندیشمندان و جامعه شناسان و عالمانِ به «دانش انقلاب»، آن نکته به عنوانِ «قانون اجتماعی» و در رابطه و پیوند به انقلاب شناخته شده و آن اینکه: در هر انقلابی، لحظات، شرایط، اوضاعی و... فراپیش می آید که در آن شرایط و لحظات انقلابیون و مردم جامعه، به خصوص آنهائی که از دانش انقلاب و بینش و ایمان انقلابی برخوردار نمی باشند، خویشتن را در برابر زمینه ها، شرایط نامساعد، سدهائی نفوذناپذیر و یا گره هائی کور و موانعی طاقت فرسا گمان می دارند و مشاهده می نمایند!

     در این لحظات، احساس ضعف و ناتوانی بعضی از مردم، بر اندیشه و احساس توانمندی و قدرت آنها غلبه دارد و یأسها و دلمردگی ها بر امیدها و نشاط ها و زنده دلی ها، می چربد! شاید بتوان عمده ترین علت این امر را در پیدایش، سلطه و حاکمیتِ خودِ همین برداشتِ غلط و رنجبار، که به گونه ئی سخت نامرئی، لغزنده و غیر محسوس، هم ذهنیت مردم را تخدیر و متحجر ساخته و آنها را به نوعی کج اندیشی معتاد و باورمند گردانیده و هم دشمنان شان را بر آنها حاکم ساخته است، جستجو کرد.
     عبارتِ دیگر این مدعا چنین تواند بود که تا وقتی انسان به حقانیت راه خویش و هدف خویش و ارزش آنها معتقد می باشد، احساس ضعف و شکست در او راه پیدا کرده نتوانسته و در برابرِ مشکلات نه تنها خود را گم نمیجکند که تلاش هم می کند تا راه حل اصولی و درستی برای آنها پیدا نماید. ولی اگر روی دلایلی، همین ایمانِ به هدف و راه و جهت و... خویش را از دست داد، احساس ضعف و ناتوانی بر او غلبه کرده، خود را در برابر مشکلات باخته و بدتر از همه، مشکلات را بزرگتر از خود و ضرورتاً حل ناشدنی «خیال» می کند. هرچه به طور قطع و یقین می توان ابراز داشت که در هر انقلاب و در میان هر ملتی، نظر به اینکه معتقد و باورمند به اندیشه ئی ویژه و ایمانی خاص می باشند، عامل عمدۀ کشانیدن مردم ـ و یا برخی از مردم ـ به این گمان دردبار، زمینه ئی ویژه و خاص تواند بود، که اگر آن ملت ـ همچون ملت ما ـ مسلمان باشند، طبیعی ست که آن عامل ویژه و زمینۀ خاص، غفلت از خدا و احکام اوست، چه به قول قرآن: «...نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ ... حشر: 19» وقتی آدم خدا را از یاد برد، به خود گم کردگی دچار شده و خود را در برابر مشکلات کوچک و حقیر خیال می کند.

     به هر حال، در همچو شرایط و اوضاعی، نزد عدۀ زیادی از مردم، نفوذ درین سدها و برداشتن آن گره ها و غلبه و سلطه حاصل کردنِ بر این موانع و مواضع، گاه بسیار مشکل می نماید و زمانی هم ممتنع! چه از سوئی گره در میان است و میدان داری که بتواند با سرانگشتِ قدرت، عشق و ایمان، این گره را بگشاید در میدان نیست و از دیگر سوی، ذهن ها و قلبها، با انقلاب و تجارب شگفتی ها، بزرگی ها، شهامت ها و شجاعتهای انقلابی، هنوز فاصله داشته و در کنار همۀ اینها، دشمن را نه تنها مسلط می بینند که «با قدرت» هم خیال می کنند!
     بزرگانی از فضلاء، این حالت رنجبار اجتماعی را گاه به «پریشان روانی و انحراف از هویتِ» اصیل خویش و زمانی هم به «از خود بیگانگی» تفسیر کرده اند که در واقع هم نمی تواند چیزی جز حالتی از اغتشاش هویت و شخصیت و تزلزل و لغزشی بس زشت از منزلت ها و ارزشهای بسیار برجسته و برین را به تماشا گذارد.
      مردم و ذهنیت هائی که به این پندار فساد آور و زمینۀ تخدیر کننده، یأس آلود و پوچ کننده گرفتار آمده باشند، اعتماد و ایمان خود را به ارزشها و حقانیتجها، و باورِ خویش را به اصالتها و منزلت های موجود در وجود خودشان و یا اصالتهای برونذاتِ خویش، از دست می دهند و پس از قرار گرفتن در همچو یک حالت ترحمجبار و فلاکت آلودی ست که عملاً به گونه ئی فعال و ناراحت کننده و صد در صد غیر منطقی و توجیه ناپذیر، به «باطل» باورمندی پیدا می کنند!
      گرفتارانِ به این دامِ اسارتبار، باطل و قدرتهای پوچ و ظاهر آراءِ باطل را، پر نیرو و پر توان و لاجرم پردوام تر خیال می کنند، تا حق و توان پرمحتوای حقانی و جمعی را، لذا عصیان و مقابله و قیام در برابر باطل را مشکل و یا ممتنع قلمداد می کنند! اینان، قدرتِ الهی و جمعی ملت را در برابر دولت ناچیز و گاه هم «ناتوان از مقابله» و دوام می پندارند.
      دسته ئی از بدبخت ترین گرفتارانِ این وضعیت و اسیرانِ این دام زشت و توهمات بی اساس، از ترس مواجه شدن با رنج مبارزه و مقابله، حاضرند ابزار و آلۀ دست قدرتهای درون تهی و نیروهای ظاهراً حاکم بر مردم قرار گیرند، اما حاضر نیستند که مردانه و با شجاعت گام در میدان آزادگی بگذارند! اینان با دنائت و پستی، روح آزادگی، روح پویائی و تحرک، روح فعال و ابتکار را در خود می کشند تا «آسوده» باشند و دچار «رنج» نگردند! و بدتر از این، برای رسیدن به هوسهائی، خود را تا سرحدِ موجوداتی کارپذیر، مقلد و عامل دستور حاکمان جور و ضد انقلاب و انقلابیون، پائین می آورند! که اگر انقلاب الهی و اسلامی بوده و صفِ ضد انقلاب و دشمنان را، کفارِ حاکم و حاکم های کفرپیشه و ارزش ناشناس و جامعۀ مورد بحث را مسلمانان تشکیل دهند، متوجه می شویم که اسیران این توهم دردبار، نه تنها توکل به خویش را به نیروی الهی و قدرت جمعی ملت از دست داده اند که میجبینیم، نوامیس و قوانین تخلف ناپذیر تاریخی و اجتماعی را نیز به باد فراموشی سپرده اند!

     از سوئی، تا آنجا که از بررسی تاریخ اقوام و جوامع بر می آید، این نکته مسلم می باشد که این حالتِ خاص اجتماعی بر ذهن حکام جابر و ستمکاران و خون آشام ها نیز بی تأثیر نبوده بعضاً، و اغلب در میان خوشباوران و هردم خیالان آنها، چنین مشاهده شده که تخیلات و توهماتِ پوچ و بی اساسی را بر ذهن حکومت کنندگان و حامیان نظام ستم پیشه تحمیل میجدارد که ناشیانه خویشتن را به گونه ئی همه جانبه و بلا منازع، از سوئی پیروز و مسلط بر ملت «خیال» کرده و از جانبی مرکزِ قدرت ملی! و صاحب امر و همه چیز زمین و زمان آن جامعه و گاه هم خلق و خلقت می پندارند!
     گاه کوس « لِمَنِ الْمُلْکِ »ی می زنند و زمانی فریاد « اَنَا رَبُّکُمُ الاَعْلی » سر می دهند. اینان خیال می کنند که مردم وسیله هائی هستند که برای نوکری و کارپذیری اینان درست شده اند و لاجرم حاکمیت اینان بر مردم، به نفسِ خود، این حق را به اینان داده است که بر مردم هر چه را خواستند تحمیل کنند و...!

     فرآیند این ذهنیت بیمارگونۀ پریشانی زای و متلاشی سازنده، غفلت و خود فراموشی مرگباری ست که مبنی بر آن قدرت ملت و ارادۀ مردم و توانمندیِ اصالتها و منزلتها و عصیان های طاقت شکن، تکبرزدای و استکبار براندازِ آزادگان یک سره نادیده انگاشته می شود و حاکم ظالم را قدرتِ در دست داشته چنان افسون کرده و به خوابش می کشاند که بیداری، جز در فردای انقلاب، هرگز نمی تواند به سراغش آمده و او را به توهمات پوچ و بی اساسش آشنا کند.
     به هر حال اگر به صورتی دقیق و جامعه شناسانه، متوجه دوره های مختلف انقلاب ها بشویم، در می یابیم که: بذر بسیاری از انقلابهای بزرگ تاریخ در همچو یک دوره هائی و در توازی حاکمیتِ همین «خیال» های واهی و نشوه زای پاشیده شده، جوانه بسته که عده ای از این انقلاب ها یا از جنبة کمی و یا کیفی، مسیر رشد خویش را بازیافته است.

     در واقع راز اصلی این مسئلۀ تجربی و روشن، که حاکمان و قدرتمندان جوامع مختلف، به مجرد احساس کوچکترین نمود و نمونۀ شکوفائی ذهن و یا حرکت انقلابی، این همه به هراس و دست پاچگی دچار می گردند، در همین نکته نهفته است. تا آنجا که تاریخ انقلابهای معاصر ـ چه در ایران، چه در عراق، چه در پاکستان و هند و مصر و لبنان و حتی ممالک اروپائی ـ نشان می دهد، حاکمان جابر و متکبری که خود را صاحب اختیار همۀ امکانات مادی و معنوی کشور خود قلمداد کرده و ادعا می کردند که هیچ قدرتی وجود ندارد، تا بتواند در برابر قدرت حاکمۀ اینان ایستادگی سیاسی و نظامی و حقوقی بنماید. به مجرد مواجه شدن با یک تظاهرات عادی، چنان دچار هراس و دست پاچگی شده اند که یگانه راه حل و یگانه نحوۀ مقابله با این حرکت را به خیابان کشیدن قوای نظامی ـ آنهم زیر پوشش و عنوان «قوای امنیتی» ـ تشخیص داده و شکستِ منطق خویش را از طریق تحت فشار قرار دادن مردم و زورگوئی و استفاده از قدرت سیاسی و... جبران نموده اند!

     پس از آنچه آمد، باید اذعان نمائیم که: تاریخ هر کشور و هر انقلابی به همچو یک دوره هائی بر می خورد و لاجرم با تحمیلِ یک سلسله رنج ها و مشقت ها، آنرا پشت سر می گذارند، که اگر بخواهیم شرایط و ویژگیهای حاکم بر اندیشه، قلب و عملِ حاکمانِ بر مردم، در این دوره ها را مورد ارزیابی و بررسی قرار دهیم، می توانیم به این دسته از مشخصه های ذهنی حاکمان اشاره نمائیم:

     حکام متکبر و قدرت پرست، در جاذبۀ قدرت و در چنبرِ قدرت نمائی، چنان افسون می شوند که «خیال» می کنند درایت، زیرکی، کاردانی، سیاست بازی و قدرتجنمائی آنان، شخصیت ملت را تحت تأثیر در آورده و ابهت را از آنان گرفته و سلطۀ اینان (حاکمان) را بر مردم تثبیت و مسجل ساخته است. گمانِ حاکمان جور در چنین شرایطی بر اینست که سیاست و بکار بستن روشهای سیاسی و به موقع اینان بوده که راه حرکت و خروج از سلطۀ آنان را به روی مردم بسته است، نه مسئلۀ دیگری! و درست همین باور مسخره و پوچ است که باعث به میان کشیدن آن نظریۀ مرتجعانه و ضد انقلابی و ظاهراً اصلاح طلبانه ئی شده است که معتقد می باشند: «می توان با بکار بستن برخی نیرنگها و ایجاد نوعی سرگرمی های غفلتبار و دادن نویدها و نیز ارائه ی امتیازاتی فرعی و تحریف کننده و با تهی ساختنِ مفاهیم اصیل اجتماعی از بارهای اصلی و مدلول های واقعی و جازدن مثلاً بی بند و باری بجای آزادی و... جلو حرکت تکاملی و رشد فکری و در نتیجه جلو تحقق ایده آل های مردم را گرفت»!

     از آنجا که اینان به گونۀ بسیار مسخره ئی علیل و ناتوان از درست اندیشیدن می باشند، خیال می کنند این تنها و تنها خودشان هستند که می توانند روشهای سیاسی را، به موقع بکار گرفته و از این طریق شخصیت ملت را تحت الشعاع دبدبۀ ظاهری خود قرار داده و ابهت آنها را تحت سیطره و نفوذ خویش در آورند! و همین گمان و یا ویژگی حاکم بر اندیشۀ اینان است که باز اینان را به باوری بسیار سخیف و حماقت آلود رسانیده است و آن اینکه: خیال می کنند در حدی از قدرت ـ چه قدرت سیاسی و تشکیلاتی، چه اقتصادی، نظامی و... ـ رسیده و بر قله ئی از عظمت نائل شده اند که می توانند، با قدرتِ مردم در همۀ ابعاد اجتماعی، به مسابقه و در مواقع خطر به مقابله برخیزند.

     نمونه های بارز این خفت و دنائت و حماقت را می توانیم هم در تاریخ انقلاب اسلامی ایران به وضاحت مشاهده کنیم و هم در تاریخ انقلاب اسلامی خودمان. شاه ایران (محمد رضا شاه) پس از تشکیل و اعلام حزب مسخرۀ «رستاخیز» ـ آنهم با چه مایه و محتوائی ـ ، چون در ظاهرِ امر خود را می بیند و چاپلوسان درباری و گروندگانِ نابخردِ به حزب رستاخیز را، به گونه ئی سخت حماقتبار در چنبر همین خیال گرفتار آمده و فریاد می زند: آنانکه نمی خواهند در این حزب شامل شوند، ایرانی نبوده و لاجرم، در ایران برای آنان جائی نمی تواند باشد لذا هر جا که می خواهند بروند وگور خویش را گم کنند! نمونۀ دیگر همین اندیشه را در رفتار و گفتار شاه ایران، بگونۀ اسفبارتر و رسوائی آمیزتری، در رابطه با جشنهای دو هزار و پانصد سالۀ شاهنشاهی می توان مشاهده کرد!

     اما همین مردکی، همین مردک که مدعی پیشرفت و خدمت به مردم بوده و داد می زند که «انقلاب سفید» کرده و با ایجاد حزب «رستاخیز» و «همبستگی شاه و ملت»، ایران را به دروازۀ تمدن بزرگ! نزدیک ساخته، به مجرد مواجه شدن با تظاهرات عادی مردم، چنان به هراس افتاده و دست پاچه شده بود که نمی دانست نزد کارگرها، دانشجوها، دانش آموزها، کسبه، روحانیون و... زاری کند و سوگند جبران مافات را بخورد و یا به ارتشبدهای تهی مغز دستور قتل عام مردم مسلمان و انقلابی را صادر نماید! و دیدیم که از شدت دست پاچگی و هراس، هر دوی این موارد را انجام داد.

     عین همین موارد و واقعیت ها را، در چهره و لباسی دیگر نزد دولت ظاهرشاه مشاهده می کنیم و گونۀ فاسدتر و شرم بارترِ آن را نزد داودخان. ظاهرشاه که پس از سپری نمودن چندین سال حکومت جور و فساد و تباهی و خفقان و... به همین افکار دیوانه مانند و وحشیانه گرفتار شده بود، تظاهرات دانشجویانی را که برای تشکیل اتحادیۀ دانشجویان برپا کرده بودند، چنان با خشونت جواب گفت که کمترین نمونۀ این زورگوئی، قطع ساختن طعام شب و روز دانشجویان خوابگاه دانشگاه کابل بود و یا صادر کردن دستور صریح مبنی بر جمع آوری کتاب های امام و دکتر شریعتی! و داودخان، علاوه بر پر ساختن زندانها از مردم مسلمان و مبارز، تا 25% به تناسب قیمت پشت جلد کتاب، بر کتابهای اسلامی و فلسفی ئی که از ایران به افغانستان وارد می شد، محصول گمرکی مقرر داشت، تا به این نحو از ورود تفکر اسلامی به افغانستان جلوگیری کند!

     نمونۀ انفجارآمیز این دیوانگی را می توان در رابطة با تره کی و امین مشاهده کرد، چه اینان پس از رسیدن به قدرت با صدای بلند و بدون کمترین احساس شرمی داد می زدند که: ما انقلاب! کردیم و نمی توانیم وجود ضد انقلاب! را تحمل کرده و بگذاریم انقلاب را به انحراف کشند! ولی از آنجا که از سلامت اندیشه و اعتدال فکری برخوردار نبودند، به مجرد مواجه شدن با مردم عادی، داد می زدند که برای افغانستان انقلابی! «ما» به بیش از یک میلیون جمعیت احتیاجی نداریم! و بدتر از همه اینکه نمی دانستند که محتوای سخن شان حتی با خودِ این سخن نیز در تناقض می باشد!

     عین همین رفتار مسخره آمیز و تناقضبار را دولت ببرک نیز مرتکب شده و اگر با کمی قدرت به موضعگیریهای او توجه بنمائیم، در مواردِ مختلف می توانیم شاهد آن باشیم. چنانکه پس از گذشت چند سال از انقلاب، ببرک به دستور پریشان روانان روسیه، در صدر گفتار خویش، انقلاب مردم افغانستان را «یک شورش و اغتشاش مرزی» قلمداد کرده و مدعی است که فقط در حاشیه های مرز، قدری ناامنی وجود دارد! اما، در ذیل گفتار مستقیماً اعلام  می کند که قوای امنیتی بیدار دولت دیموکراتیک... در پانزده شهر و استان ـ منجمله در کابل ـ ضد انقلاب ها (مجاهدین مسلمان) را سرکوب کرده اند!

خواندن 1213 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار