مریدان استاد تابش

مریدان استاد تابش

چهارشنبه, 24 آذر 1395 17:22

تفاوت زیبائی و خیر در نگرش قرآن

     قبلاً در بخشهای گذشته از مسئلۀ اخلاق گفتگو شد و ما علت ایجاد، چگونگی ارزیابی مسایل اخلاقی و... را مختصراً شرح دادیم. اینک برای اینکه نزد همگان روشن شده باشد که قرآن طبق ویژگی الهیش به ارائه ی واقعیت و حقیقت ناب می پردازد و در روش، نگرش و بیان: آن پریشانی و در هم برهمی وجود ندارد، به بررسی تفاوت میان روش ارائه ی زیبائی و خیر می پردازیم.
     در قرآن «خیر» همیشه متوجه زمینه های الهی ـ انسانی می باشد. و همانطور که همگان می دانند او را در رابطه با عملکرد «انسان ـ خدا ـ انسان» مورد ارزیابی قرار می دهد.

     این ویژگیِ روش ارزیابی اخلاق، منحصر به روش قرآن است و ما هرگز در زمینه های اخلاق اجتماعی ملل و اقوام دیگر از آن اثری یافته نمی توانیم. چه اخلاق در میان ملل و اقوام دیگر بیشتر رابطۀ انسان با انسان و احیاناً انسان با خدا رابطه با جمع را دارد. اما قرآن برای انسان به طور مشخص، و در رابطۀ با خدا نیز به معاییر اخلاقی معتقد است. و لذا اگر «موسی(ع)» را می یابیم که در رابطه با عملکرد منحصر بفرد خویش نالۀ وا اسفا و فریاد: اِنّی ظَلَمْتُ نَفْسی سر می دهد، مبنا خداست و انسان نباید در این رابطه از مبنای فطرت و جوهرۀ اصلی سرشت خویش منحرف شود، به همان گونه که نباید در برابر هم سرشت و همگون خویش از نظر جوهر عملی به فساد و تباهی کشیده شود.

چهارشنبه, 24 آذر 1395 17:12

قرآن و واقعیت زیبائی

     قبلاً به صورت اجمالی آمد که قرآن برای زیبائی واقعیت برونی قایل می باشد و آنرا از طریق نمودار ساختن موضوعیت خودش و گاهی همراه با ویژگی ها و یا بازتابهای احساسی آن مورد ارائه قرار می دهد.
     آنچه درین زمینه قابل دقت است مسئلۀ تفکیک زمینه های زیبائی ست از جانب ما به زیبائی های تکوینی (طبیعی) و زیبائی های هنری، و همان گونه که آمد جوهرۀ هیچ کدام را هنوز نتوانسته ایم درست شناسائی نمائیم؛ هر چند در مقابل هر یکِ از انواع آن، عکس العمل هایی از ما بروز می کند.

     ما به زیبائی های طبیعی به گونه ئی می نگریم که بیشتر خارج از حیطۀ اقتدار ما بوده و نیز از جلالتِ عظیم تری برخورداراند. اغلب در برابر زیبائی های طبیعی روح انفعالیِ شدیدتری به خود می گیریم که در مقابل زیبائی های هنری کمتر می توان از آن اثری یافت و بالعکس، ما در برابر زیبائی های هنری، به دیده ئی بیشتر تحسین آمیز نگاه می کنیم که حتماً با این دید به طبیعت و زیبائیهایش نگاه نخواهیم کرد.
     این تفکیک در نگرش قرآنی وجود ندارد و تنها آنگاه که زیبائی را از چشم انداز انسان نگاه می کند با واقعیت گرایی ئی سخت غنامند از بازتابهای حسی آن سخن می راند. ولی همیشه این حقیقت در روش نگرش و بیان قرآن وجود دارد که با وصفِ توصیف و ارائه ی زیبائی، نخست آنرا واقعی می داند و لطفی که خالق هستی از منبع فیض وجود و رحمتش به مخلوقات خویش بخشیده است و ثانیاً آنرا نمایشی هنری از هنرمندیهای الهی قلمداد می دارد.
     به بیانی دیگر، همۀ زیبائی ها در قرآن هنری ست، چه خدا از هنرنمائی خود سخن می راند؛ آنجا که می گوید:

شنبه, 06 آذر 1395 01:02

4 ـ انسان زیباپسند:

     در شناخت انسانِ واقعی مرحله ئی دیگر را مشاهده می کنیم که بر حیرت ما و درجۀ کمال او افزوده می شود و ناچار از پذیرش واقعیتی می شویم که بر آنست تا انسان را در محدوده های ذهن ساخته، خیالاتی، منفعت پرستانه و حتی گاه لجوجانه و تنگ نظرانه در بند نکشد، یکی از این ویژگی ها خصلت «زیباپسندی» و «زیباشناسانۀ» اوست.
     کسانی که انسان را در محدودۀ علمیت زاده و انعکاسی از حیات مادی، در بند می کشند! و یا بدتر از آن او را اقتصادی معنا می کنند، در زمینۀ بررسی و کاوش در باز یافت روش و علتهای ذهنیت زیباپسندانه و زیباشناسانۀ این موجود در تنگ ترین محدوده و مضیقۀ اندیشندگی قرار گرفته و گاه به صورت بسیار جدی و ابلهانه درین زمینه به توجیه و تعبیرش می نشینند.
     زیبائی را نمی شود با استدلال منطقی، با قیاس، با تقابل، با تعریف و تقسیم و... مفهوم کرد! و نیز نمی توان آنرا در لابراتوار به تشریح تجربی تفهیم ساخت! چه رسد به روش ناسالم و نپختۀ دیالکتیک.
     ما در رسالۀ «قرآن و دیدگاههای زیبائی شناسی» این مسئله را به صورتی وسیع و همه جانبه و تا حدی ساده، جهت تفکیک زمینه های شناختِ پدیده های مختلف و از آن میان پدیدۀ زیبائی، مورد بررسی قرار داده ایم.

شنبه, 22 آبان 1395 15:56

چند واژه

     قبل از اینکه به بررسی نگرش قرآنی در مورد واقعیت و جلوه های گوناگون زیبائی پرداخته باشیم، جهت هر چه بیشتر روشن شدن مطلب موجه دانسته شد تا به بررسی معانیِ واژه هایی بپردازیم که قرآن با کاربرد آنان به ارائه ی اندیشۀ زیبائی پرداخته است. هر چند نسبت روشن بودن واژه ها به علت تکرار در استعمال نزد اکثریت مردم معنای آنها روشن می باشد.
     مأخذ ما در این کار بیشتر از همه «لغت نامه دهخدا»، «فرهنگ معین»، «فرهنگ مصطلحات عرفا، متصوفه و شعراء، آقای سید جعفر سجادی» و... بوده است. اما اولین واژه:
     جمال: ... ـ ع ـ زیبا بودن، نیکو صورت و سیرت بودن.
     2 ـ (امص.) زیبائی، خوش صورتی. «فرهنگ معین» جمال ـ ظاهر کردن کمال معشوق است از جهت استغنای از عاشق و نیز به معنای اوصاف لطف و رحمت خداوند است.
     شاه نعمت الله گوید:

     آنچه نزد ارباب معرفت روشن و در پیشگاه اهل ذوق و هنر مقبول و بی نیاز از برهان می نماید اینست که تحریک، بیداری، تقویت و شکوفائیِ حسّ مؤانست و الفت با زمینه های هنری، هم نیازمند ظهور و بروز استعداد ذاتی و آمادگیِ باطنی است و هم نیازمند کسبِ تجربه از طریق نزدیکی، همدلی، هم جهتی و هم آوائی با زمینه های مختلف و متنوع ابتکاری.
     همینان را نیز باور بر اینست که این مهم، هرگز با نزدیکی و پیوند به یک اثرِ هنری بر نخواهد آمد، چرا که تحقق کمال و شکوفائی آن نیاز به تلاشهای وسیع و همه جانبه در همین رابطۀ ویژه دارد. اما این اصل اساسی، در رابطه با آئینه های عروج سست گردیده و تا حد قابل تأملی رنگ می بازد؛ چرا که این «تابلو در تابلوها» چنان فضائی را منعکس می کنند که گوئی: هر چه جلوتر بروی، عقب تر مانده ئی! و هر چه عقب تر بروی به جلوتر رانده می شوی!

     هر صحنه و منطقه ای از این ضیافت قدس نشان را موکلی است کشاننده، که چون ترا به پایان حوزۀ حضور و مسئولیتش رسانید، با امانتداری ئی نوازشگر، دست دل و سرانگشت نگاهت را به موکلِ امین، زیبا و نوازشگر دیگری می سپارد تا او نیز بدانجا کشاند و سیر دهد که: خاطرخواه اوست!
     این استقبال هوشربای ملکوتی، این نوازشِ شکوفا کنندۀ روحانی و این دست به دست گردانیِ مهربانانۀ سکرآور که پایانش سیرِ مکرر و پر جاذبه ئی است که گوش جان را ترنمی دوباره هدیه میدارد و دیدۀ دل را جلوه هایی تازه، تا بدانجا ادامه می یابد که رشتۀ الفت با جهان خوشنویسی را محکم ساخته و تصور جدایی را به شراری هستی سوز بدل می کند! و ما را درین باره، جز دعوت به دیدار آئینه ای از آئینه های عروج، برهانی دیگر در دست نمی باشد.

     از آنجا که آثار مرحوم آخوند به درستی محلِ تلاقی حکمت، هنر، دین و عرفان می باشد، هر تکه ای از کارهای او را پیامی نورانی همراهی می کند، و هر جلوه جمالی را با همۀ دلربائیِ ظاهریش، هیبت و جلالی بشکوه، و روح بخشنده، به جنبش واداشته و پشتیبانی می کند.
     روشن است، آنجا که به بازنمائیِ تابلوئی ترکیبی و پرراز و رمز می پردازد، به همان نسبت که زیبائی های صوری تابلو، نگاه زیباپسند هنردوست را درگیر جلوه های متنوع و جاذبه های ریتمیکِ خویش می سازد، به واسطۀ متکی بودنِ نمودها و نمادهای زیبا حقایقِ بینشی، حکمی و اشراقی، پیام ها نیز جلوه گری نموده و فکر و عاطفه و جانِ بیننده را محاصره می کنند!

     این درگیری که از خصلت نوازشگرانه، راهبرانه، پالایشگرانه، اوج گرایانه و آرامش بخشی برخوردار می باشد، تا آنجا مخاطب را افسون می کند که بسیار به مشکل می تواند خود را از حوزۀ جاذبۀ هوشربای هر یکِ از آئینه های عروج برون کرده، نگاه مشتاقش دست از طوافِ این حرم زیبائی و دل شیدایش گوش از پیام های سکرآور حضرتِ دوست بردارد!
     طبیعی است که درگیری با پیامهائی تا بدین حد بشکوه و معنی دار، پیامدهائی تا همان حد زیبا، شوکتبار و آزاد سازنده خواهند داشت.

پنج شنبه, 01 مهر 1395 20:23

نگرش الهی به هستی

     اندیشۀ جهان برین و جهان زیرین، عالم پاک و عالم ناپاک از دیرباز در بحث های مجرد فلسفی و فلسفی گونه به شکل ها و روشهایی وجود داشته و آنچه درین بحث ها مایۀ تأسف و شگفتی است، منتج شدن باورمندیِ علاقمندانِ به این مباحث است به دوگانگی نهاد و اصل و گوهر موجودات!
     در این باور و اعتقاد، جهان از دو اصل و یا دو نهاد برخاسته و متکثر و متنوع شده است. اصل علوی که با پاکی و پری و زیبائی و خیر و تجرد و... همراه است و اصل خاکی که با پستی و فقر و زشتی و تاریکی و تنبلی و... همراه!
     این نوع نگرش به جهان گاه تا آنجا به انحراف کشیده می شود که اصولاً جهان زیرین بدست فراموشی سپرده شده و آنرا تا سرحد «تصور» ی خیالی، وهمی و یا ذهنی پائین می آورند و نام این بازی اندیشه را، «علو گرایی» و «ایده آل گرایی» و... می گذارند!
     هر چند اغلب درین مباحث صحبتی روشن، قاطع و صریح از این ثنویت نیست.
     آنانکه در مطالعات فلسفی اندک سابقه یی دارند نیک در می یابند که این مباحث از جانب چه کسانی مطرح می شود. از این نظر، باورمندِ به این عقیده مجبور است زیبائی و زیبائی شناسی را در دستگاه فلسفی خویش طوری جای دهد که با مشکل تعلیل و تحلیل آن مواجه نشود.
     لذاست که افلاطون زیبائی را در سیستم فلسفی اش به «مثل خیر» که اعلی مثل جهان مثلی اوست نزدیک و هماهنگ می یابد و جهان خاکی را «سایۀ» جهان مثال می انگارد و هگل آنرا جلوۀ مطلق در مقیدِ نسبیِ محسوس قلمداد می دارد و جلوۀ کامل آنرا در فلسفه احساس می دارد، و زیبائی «دین»، «هنر» و «طبیعت» را به ترتیب در حالت نازل آن...!
     شوپنهاور چون به جهانی اصیل جز «اراده» باورمند نمی باشد، زیبائی را در میدان آزادی اراده می کشاند و ناشیانه بهترین تجلیگاه زیبائی را در انسان ـ آنهم در زن ـ می پندارد و صریحاً اعلام می کند: «زیباترین لباس برای زیباترین اندامها، برهنگی ست.»
     عده یی هم آنرا از طریق بازتابهایش به شناسایی می نشینند و مثلاً مارکس آنرا در روند کار اجتماعی جستجو کرده و در حقیقت هر یک از اینها به ارائه ی پندارهای خویش پرداخته اند، و خواسته اند تا از طریق این گونه پریشان گوئی ها به تفسیر و ارائه ی هستی و جهان پرداخته باشند.
     اما در اندیشۀ الهی، خبری از این پریشان گوئی ها و جهان تراشیها نیست. مسلمانان ـ و به ویژه آنانکه با منابع ناب جهان بینی الهی سروکار داشته اند ـ هستی را در پرتو حقیقت یگانه ئی مشاهده می دارند که هم آفریدگار و هم مرجع امور است؛ هم اول همگان و هم نهایت و مرجع بازگشت همه می باشد. و به زبان خود قرآن:
     إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مَا مِن شَفِيعٍ إِلَّا مِن بَعْدِ إِذْنِهِ...* یونس ـ 
     «خالق و پروردگار شما بحقیقت خداست که طبق صلاح و نظام خلقت جهان را از آسمانها و زمین در شش روز... خلق فرمود آنگاه ذات مقدسش بر عرش توجه کامل فرمود و امر آفرینش را نیکو ترتیب داد هیچ کس شفیع و واسط جز برخصت او نخواهد بود...»

     و نیز آنجا که از آغاز و انجام خلقت الهی چنین سخن می راند:
     اللَّهُ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ* روم ـ 11
     «خداست که خلق را نخست از عدم پدید آورد و باز بمرگ باز گرداند و در نهایت رجوع به حضرت او خواهند کرد.»
     آنکه به این باورمندی مجهز باشد و مبدأ و مرجع هستی را ذات یگانۀ احدیت بداند، طبیعتاً در زمینۀ هستی دارای نگرش و بینش ویژه یی ست که مبنی بر آن هستی از یگانگیِ شگفتی زای و تنگاتنگی برخوردار می شود که گاه به گفتۀ استاد مطهری در کتاب «سیری در نهج البلاغه»:
     «هیچ زوایه ای از زوایای وجود از او خالی نیست، هیچ فقدانی در او راه ندارد، تنها فقدانی که در او راه دارد، فقدانِ فقدان است و تنها سلبی که دربارة او صادق است سلب سلب است و تنها نفی و نیستی که وصف او واقع می شود نفی هر نقص و نیستی از قبیل مخلوقیت و معلولیت و محدودیت و کثرت و تجزی و نیازمندی است، و بالاخره تنها مرزی که او در آن مرز پا نمی گذارد مرز نیستی است، او با همه چیز نیست و هیچ چیز بی او نیست، داخل در هیچ چیز نیست ولی از هیچ چیز هم بیرون نیست. او از هرگونه کیفیت و چگونگی و از هر گونه تشبیه و تمثیل منزه است، زیرا همۀ اینها اوصاف یک موجود محدود و متعین و ماهیت دار است:
    «مع کل شیء لا بمقارنه و غیر کل شیء لا بمزایله»([1])
    او با همه چیز هست ولی نه با این نحو که جفت و قرین چیزی واقع شود و در نتیجه، آن چیز نیز قرین و همدوش او باشد و مغایر با همه چیز است و عین اشیاء نیست ولی نه به این وجه که از اشیاء جدا باشد و وجودات اشیاء مرزی برای ذات او محسوب شود.
     «لیس فی الاشیاء بوالج و لا عنها بخارج»([2])
     او در اشیاء حلول نکرده است، زیرا حلول مستلزم محدودیت شیء حلول کننده و گنجایش پذیری او است در عین حال از هیچ چیز هم بیرون نیست زیرا بیرون بودن نیز مستلزم نوعی محدودیت است.
     «بان من الاشیاء بالقهر لها و القدرة علیها و بانت الاشیاء منه بالخضوع»([3])
     مغایرت و جدائی او از اشیاء به این است که او قاهر و قادر و مسلط بر آنهاست، و البته هرگز قاهر عین مقهور و قادر عین مقدور و مسلط عین مسخر نیست و مغایرت و جدائی اشیاء از او به این نحو است که خاضع و مسخر پیشگاه کبریائی او می باشند و هرگز آنکه در ذات خود خاضع و مسخر است (عین خضوع و اطاعت است) با آنکه در ذات بی نیاز است یکی نیست.
    و در رابطه با همین جهان نگری است که «جرج جرداق» دانشمند عالی قدر لبنانی در کتاب «شگفتیهای نهج البلاغه» در مورد بینش علی (ع) از جهان و روش زیبا پسندانه و هنرمندانۀ ارائه ی این بینش عمیق با بیانی زیبا می گوید:
    «ادب عنصر ریشه داری است در اندیشه، حس، خیال و ذوق که ادیب هنرمند را به همة هستی در پهنۀ هماهنگی مطلقی پیوند می دهد و آنگاه از ژرفای نهادش به این یگانگی آهنگ می دهد و با روش زیبائی از اثر پذیری آفرینش و روح هنرمند حقایقی را تجسم می بخشد.
    بر عکس علم که پدیده ای تجزیه پذیر است، هنر از وحدت و بساطتی کامل برخوردار است، و چون علم بر عناصر هستی از حیث وجود نگاه می کند بناگزیر آنها را از هم جدا می کند ولی هنر جدائی اجزای هستی را تجزیه ای ظاهری می داند و حقیقت آنها را برخاسته از ریشه یی یگانه می شناسد و در پرتو اندیشه ای اصیل، بین همۀ اجزاء وجود پیوندی کامل احساس می کند. و ادب چیزی جز این شمول همه جانبه نیست.» ([4])

    علی بن ابیطالب (ع) در بین گروه ادیبان و هنرمندان فکر و خیال و ذوق و شعور و ادب، پیشوای بزرگان این قوم از لحاظ دریافت و روش بیان است، پیشوای ادیبان جاویدانی که به اختران آسمان و ریگهای بیابان و امواج دریاها و پوشش طبیعت که جزئی از جهان جان آنهاست به ژرفی می نگرد و همین جانهای جهانی و دریافتهای بارور است که در پهنۀ هستی نیروئی یگانه را در می یابد که با قدرتی جاودانی از پهنۀ ازل تا بی کرانگی ابد دامن کشیده اند.
     میخائیل نعیمه که نمونۀ بارزی از احساس عمیق یگانگی را در ادب معاصر نشان می دهد می گوید:
     «چگونه می توان کسی را ادیب شمرد که ریشه های خود را در پهنۀ ازل و ابد احساس نکند و آنچه را که گذشته و از این پس پدید می آید در نیابد؟
     چنین احساس والا و زیبائی که همۀ کائنات را با وجود اختلاف ظاهری آنها در شکلی یگانه دریابد در آثار نوابغ هنر و ادب با وجود گونه گونگی های موضوعات به خوبی پدیدار است چنانکه آهنگ شاعر بزرگی را می شنویم که به زبان مسیح شعر می سراید و می گوید:
     «بنگرید که چگونه زنبق ها در کشتزار می روید؟»
     ولی من می گویم، مسیح و سلیمان با همة مکانت عظیمی که دارند آنها هم از همان زیبائی کلی هستی بهره ورند و این آهنگ پر آوا که کائنات را در بر می گیرد حقیقتی عمیق را از ژرفای هستی بر می انگیزد و به این پرسش پاسخ می دهد که زیبائی زنبق هائی که در کشتزار می روید از خاک است و سنگ و ابرها که چنین جمال پر جذبه ای را به چهره می گیرد و اگر آهنگی یگانه در همة پدیده های وجود بر پا نبود و همة عناصر حیات بهم پیوندی استوار و همیشگی نمی داشت چنین شگفتی و نقشی پدید نمی آمد و این حقیقتی است که در مدار اندیشة ادیبِ هنرمند می درخشد هنرمند یا خالق صغیر.» ([5])
     گذشته از اینها در فلسفۀ اسلامی و در عقاید فلاسفۀ بزرگواری که از این منابع غنی و فیاض الهی بهره مند بوده اند، باورمندی به وحدتی نمودار است که همۀ تردیدها را در مورد انکار وقایع پدیده ها و امورِ مترتب بر آنها زایل و نفی می دارد.
     مسألۀ وحدت وجود از دیر باز در فلسفۀ اسلامی مطرح بوده و پالایش یافته ترین و منقح ترین این بینش را می توان در افکار «صدرالمتأالهین» بازیافت.

     برای آنکه بدانیم چرا قرآن و دانشمندان مسلمان به وجود و دارائی ویژگی یی به نام زیبائی در پدیده های طبیعی باورمندند، آوردن این قسمت از عقاید بزرگ مرد میدان فلسفه و عرفان اصیل اسلامی (ملاصدرا)، از کتاب «مصطلحات فلسفی»، خیلی ضروری و موجه می نماید.
     اولِ ما صدر: صدر الدین در مورد اول ماصدر که حکماء عقل و هیولی و... گفته اند، گوید:
     «اگر درست بنگریم و عالم وجود و موجودات و مراتب آنها را مورد بررسی قرار دهیم و توجه کنیم که موجودات جهان وجود کلاً پرتوی از ذات حق و شئون الهی اند و اینکه کلیۀ اشیاء و موجودات مختلف تطورات و حالات و شئون یک وجودند، در می یابیم که اول ماصدر از حق متعال وجود منبسط است که بنام نفس رحمانی نامیده اند. در همان وجود منبسط و نفس رحمانی است که تجلی دوم حق بوده بصور مختلف در می آید و در هر مرتبتی حکمی دارد، در یک مرتبت مفارقات عقلیه و نفسیه است و در یک مرتبت اجرام فلکیه و عالم مثال و در مرتبت دیگر اجسام و عناصر است و «عباراتنا شتّی» و لیکن اصل یکی است که بر حسب قرب و بعد باصل و متبع بصور مختلف در شدت و ضعف و خست و شرف در آمده اند.» ([6])

    بسیط الحقیقه ـ از بیان موارد اطلاق کلمۀ بسیط معلوم شد که بسیط الحقیقه موجودی است که به هیچ نحو از انحاء و به هیچ یک از اقسام ترکیب خارجی و ذهنی مرکب نباشد، نه مرکب از اجزاء خارجی مانند ماده و صورت و نه عقلی مانند جنس و فصل و نه اعتباری و نه اتحادی و نه مقداری و نه انضمامی نه علمی و نه وصفی و نه اسمی و نه رسمی و این گونه موجود در عالم وجود یکی است و واجب الوجود بالذات و من جمیع الجهات است و کل الاشیاء است.([7])

    بسیط الحقیقه کل الاشیاء ـ این قاعده یکی از قواعدی است که صدرا پایۀ آنرا بنا نهاده است و در تحت عنوان واجب گفته است که واجب الوجود بالذات واجب الوجود من جمیع الجهات است و در اینجا نیز گوید که واجب الوجود بالذات که بسیط الحقیقه است تمام اشیاء است و تمام اشیاء هم واجب الوجود است و بطور کلی گوید بسیط الحقیقه موقعی بسیط الحقیقه است که تمام اشیاء باشد بالفعل و گوید در این امر سرّ عظیمی است که فلاسفه آنرا در نیافته اند.
     صدرا بر اساس این قاعده مسایل بسیاری را حل کرده و از جمله مسئلۀ هیولای اولی ست که در عین بساطت و قوت محضه قابل تمام صور است و مورد تمام حوادث و تعاقب عوارض و صور است. صدرا صورت و شکل قیاسی بدین طریق ترتیب داده و گوید.
     هر بسیط حقیقی تمام اشیاء وجودیه است.
    واجب تعالی بسیط الحقیقه است از جمیع جهات و وجوه.
    نتیجه آنکه واجب الوجود کل الوجود است کما آنکه کله الوجود است.

   بیان کبری آنکه هویت بسیطۀ الهیه هرگاه تمام اشیاء نباشد ناچار به بعضی از اشیاء هست چون موجودست و بعضی دیگر نیست و بدیهی ست که نتواند که هیچ یک از اشیاء نباشد و درین صورت که بعضی از اشیاء هست و بعضی نیست لازم آید که ذات او متحصل القوام باشد از کون چیزی و لاکون چیزی دیگر و این امر مستلزم مرکب بودن ذات اوست ولو بحسب اعتبار عقلی از دو حیثیت مختلف و این خلاف فرض بسیط الحقیقه بودن آنست.
   و به عبارت دیگر موجودی که به هیچ وجه از وجوه مرکب نباشد نه از ماده و صورت و نه از جنس و فصل و نه ترکیب اعتباری و انتزاعی و نه حقیقی خارجی از چنین موجودی نتوان چیزی را سلب کرد مگر نقائص و اعدام، زیرا سلب چیزی از چیز دیگر مستلزم تصور مسلوب است و موجب اثبات چیزی دیگر و هر امری که موضوع حکم سلبی قرار گیرد مرکب از دو امر خواهد بود یکی آنکه «خودش خودش» می باشد و دیگر آنکه شیئی مسلوب نیست و این امر خلاف بساطت است و چون از موجودی نتوان چیزی را سلب کرد پس تمام اشیاء است توضیح آنکه در قضیة «انسان لافرس است» و یا «مسلوبست از آن فرسیت» دو حیثیت هست یکی حیثیت انسانیت و دیگری حیثیت فرس نبودن یا لا فرسیت و آن قضیۀ معدوله و تمام قضایای معدولۀ دیگر این طورند در این صورت گوئیم:

     حیثیت لا فرسیت آیا عین حیثیت انسانیت است یا غیر آن.
    بنا بر فرض اول که حیثیت انسان بودن عین حیثیت لا فرس بودن باشد لازم آید که هرگاه معنی و ماهیت انسانیت تعقل شود معنی لا فرسیت هم تعقل شود و میان آن دو تلازم عقلی باشد و حال آنکه بالوجدان می دانیم که چنین نیست زیرا در موقع تعقل کردن انسان این معنی که او «لیس بفرس است» تعقل نخواهد شد تا چه رسد به آنکه تعقل عینیت آندو شود.
    زیرا اینگونه سلوب مطلق نمی باشد و سلب بحث نیستند بلکه سلب نحوی از وجوداند و در مورد ما سلب لافرسیت از انسان سلب محض نیست بلکه سلب نحوی از وجود است و وجود بما هو وجود عدم نیست و قوت و امکان چیزی هم نیست مگر آنکه در آن ترکیبی باشد و بنابر این:
    هر موضوعی که مصداق برای ایجاب سلب محمول است «قضیّۀ معدوله» بنحو مواطات یا اشتقاق مرکب خواهد بود از موضوع و محمول سلبی زیرا:
   هرگاه صورت موضوع و صورت محمول سلبی هر دو در ذهن حاضر شوند و نسبت میان آن دو بررسی گردد در می یابیم که «ما به یصدق علی الموضوع» که مثلاً در قضیۀ فوق صدق مفهوم انسانیت بر مصداق خارجی باشد که عقد وضع است غیر از «ما به یصدق علیه انه لیس بکذا» است یعنی در مصداق دو حیثیت است یکی حیثیتی که مصحح صدق انسان بر او و در حقیقت عقد وضع است و دیگری حیثیتی که مصحح عقد حمل و سلب فرسیت از اوست اعم از آن دو و بالجمله مصداق عقد وضع با مصداق عقد حمل مغایرت دارند اعم از آنکه آن مغایرت بر حسب خارج باشد از ماده و صورت یا بر حسب عقل باشد از جنس و فصل.
   مثلاً هرگاه گفته شود «زید لیس بکاتب» است صورت زید در عقل بعینه صورت لیس بکاتب نیست و الا لازم می آید که زید از جهت آنکه زید است عدم و معدوم باشد.
   بلکه این قضیّه ناچار مرکب از دو امر است یکی صورت زید و دیگر امری که مسلوب است از آن کتابت از قوت و استعداد که از نشان آن کتابت است ولیکن مسلوب بالفعل است از آن کتابت یعنی کتابت بالفعل از آن سلب شده است در حالی که قوت کتابت در آن هست و همان مصحح سلب کتابت شده است و بالاخره همان قوا و استعدادات است که مصحح سلوب است در موجودات و هر امری دو حیثیت دارد یکی آنچه بالفعل هست و دیگر قوت و استعداد که بر حسب اعتبار و حیثیت امر موجود در آن درست است که حمل شود بر آن محمولی که مبین وضع موجودش باشد و سلب شود از او به واسطۀ حمل سلبی که مبین وضع غیر موجودش باشد نه غیر موجود مطلق و سلب مطلق بلکه باعتبار قوت و استعداد موجودۀ در آن که مصحح حمل سلبی فعلی است و در نتیجه وجودی که بسیط الحقیقه باشد و هیچ گونه ترکیبی در آن راه نداشته باشد نه خارجی و نه ذهنیِ عقلی او حیثیت نقص وجودی نداشته باشد نتوان چیزی را از آن سلب کرد.
    بنابراین هر موجود بسیط الحقیقه تمام اشیاء است و ذات حق تعالی بسیط الحقیقه است پس تمام اشیاء است و از این جهت است که گفته اند «البسائط لیس فیما استعداد» زیرا بسائط مجرده فعلیات محضه اند و اگر فرض شود که دارای قوت و استعداد باشند بحکم آنکه ماده حامل استعداد است که بحرکت تدریجی کون و فساد می پذیرد و لازم می آید که عقول مجرده در معرض حلول و عروض صور متعاقبه باشند و این معنی با فرض بسیط بودن آنها منافات دارد.
    و بیان دیگر گوید وجود مطلق نزد عرفا عبارت از وجودی است که محصور در امر معین و محدود به حدود خاص نباشد و وجود مقید بر خلاف آن محدود خاص است مانند انسان و قلب و غیره و آن وجود مطلق تمام اشیاء است بر وجه ابسط زیرا که محدود بحدی نیست و فاعل هر وجود مقیدی است و مبدأ اوست هر فضیلت و کمالی اولی و الیق به آن کمالست از عالم بدء پس مبداء تمام اشیاء باید تمام اشیاء باشد بر وجه ارفع و تمام اشیاء هم اوست چنانکه سواد شدید تمام سوادهای ضعیف موجود دون اوست بر وجه ابسط و همانطور که مقدار عظیم واجد مقادیر کوچک است و واجد کل المقادیر است که دون اوست از جهت حقیقت مقداریه نه از جهت حدود و تعینات آنها که امور عدمی اند از نهایات و اطراف و همین طور هم تمام وجودات خاصه کل وجود فوق التمام بوده و آن تمام موجوداتست بنحو ارفع و اکمل و اشرف و بالجمله واجب تعالی مبداء فیاض تمام حقایق و ماهیات است و بنابراین «فی وحدته و بساطته کل الاشیاء»([8])

 

[1] ـ خطبۀ یک

[2] ـ خطبۀ 184

[3] ـ خطبۀ 15

[4] ـ مدرک یاد شده، ص 155

[5] ـ مدرک یاد شده، صص 156 تا 158

[6] ـ کتاب مزبور، مقدمه، ص 10

[7] ـ رسائل ص 18؛ مشاعر ص 33؛ شواهد ص 33؛ به نقل از مدرک یاد شده ص 46

[8] ـ کتاب یاد شده، صص 47 تا 50

پنج شنبه, 01 مهر 1395 20:18

ابداع هنری و الهی

     آنچه را لازم می آید در همین جا تذکر دهیم، اختلاف میان ابداع هنری و تکوینی ست. چه در ابداع وجودی و تکوینی، ذهنیت و تجارب ذهنیِ قبلی وجود نداشته و حتی امکان تصور چنان چیزی معقول نتواند بود؛ و این سخن از گفتار بعدی به صورتی اجمالی ولی غیر مستقیم به دست خواهد آمد. در حالی که ابداع هنری غیر از آنست و هنرمند از روی تجاربی که به دست آورده می تواند به صور ذهنی خویش عینیت بخشد.
    این قسمت از اندیشه های «صدرا» در «الواردات القلبیه» می تواند روشنگر و ممتاز سازندۀ معنای ابداع الهی و ابداع هنریِ انسانی باشد.
   «ذاته، صفاته [کذا] جلّت اسماؤه، و تقدست آلاؤه، قدیم ازلی باق سرمدی، معلل العلل، فاعل غیر منفعل، یبدیء ما یشاء و یفصل ما یرید، و فیضه لا ینقص وجوده لایبید، لا یشغله شأن عن شأن و کل یوم هو فی شأن «منشئی النشأۀ الاولی، و مبدع الفطرۀ الثانیه و الدار الاخری
    ذات پروردگار، صفات او [کذا]، نامهایش جلیل باد و نیکوئیهایش مقدس، قدیم و ازلی و باقی و سرمدی ست، علت ساز علتها است، و فاعل غیر منفعل، هر چه را خواهد آشکار کند و به هر آنچه اراده اش تعلق پذیرد انجام می دهد.

    فیض او کاهش نیابد، وجودش پایان نپذیرد، توجه به کاری او را از توجه به کار دیگر باز ندارد. «بلکه هر روزی به کاری تازه پردازد.» انشاء کننده نشأت نخستین و ابداع کنندۀ فطرت دومین و سرای دیگر است.» و یا آنجا که در فیض سوم می آورد:
     «لانه اذا بدأ بأبداع الانواع، کان حصول الزمان و المکان فی حیّز الامتناع، فکل ما تقدم ایجاد الزمان و المکان، فحیطهما له لیس فی حد الامکان، لا یحدُّه المقدار، و لا تحویه الاقطار، و لا یحیط به الجهات
    «هنگامی که وی به ابداع انواع آغاز کرد، حصول زمان و مکان در حیّز امتناع بود، پس هر چه که بر ایجاد زمان و مکان مقدم باشد، احاطۀ زمان و مکان بر آن در حد امکان نباشد و...»
     وی (ملاصدرا) این معنا را در فیض ششم واردات به صورت روشن تری چنین بیان می کند.

    «فبدأ الباری بابداع الصور المقدسه عن تعلّق الاجرام، و ثنّاها بالسابحات الدایرات علی الاستمرار و الدوام. صور الاول عاریة عن المواد، عالیة عن التهیئو و الاستعداد، و الثوانی محرکات للاجرام الکریمه الشعاعیة متشوقات: للذوات النوریة الابداعیة. و الحق ان الکلّ مشتاقون الی جمال رب العالمین...»
    «خداوند به ابداع صورتهایی آغاز فرمود، که از وابستگی به اجرام بری هستند، آنگاه به ابداع شناوران گردنده (ستارگان، افلاک و انجم) پرداخت که به گونۀ استمرار و همیشگی در گردش هستند، خداوند صورتهای اولی را عاری از مواد و عالی و برتر از تهیئو و استعداد هستی بخشید. و صورتهای ثانیه (نفوس فلکیه) را محرکات اجرام کریمۀ شعاعیه (افلاک برین درخشنده)، و مشتاق رسیدن به ذوات عقول نوریه ابداعیه قرار داد، در واقع همگی آرزومند جمال پروردگار جهانیانند...»

     از آنچه آمد به روشنی پیداست که ابداع هنری و خلق زیبائی های هنری غیر از ابداع الهی است و همانسانکه آمد، هنرمند در آفرینش هنری دربند قیودات متنوعه یی ست که مهمترین همه داشتن صورِ ذهنیِ گرفته شده از وقایع و پدیده های برونی ست؛ و اگر هنرمند آن زمینه ها را نمی دید و آن صور ذهنی را کسب نمی کرد و مورد مقایسه قرار نمی داد هرگز قادر به خلق اثری زیبا نمی شد.
     این مسئله در زمینۀ «شعر» و «موسیقی» ـ به ویژه در برخورد اولیه ـ تا حدی به گونه ئی تولید اشکال می دارد.
     لکن اگر تمام جوانب و ویژگی های «ابداع» الهی را از ابداع هنری باز شناسیم، در مورد «شعر» نیز اشکال رفع تواند شد، چه به قول صاحب «مصطلحات فلسفی صدرالدین شیرازی» :
     «ابداع در مقابل تکوین است... و بالجمله صدور معلول از علت اول که صدور و معلولیت آن از جهت مجرد فاعلیت آنست بدون مشارکت جهت قابلیت معلول و افاضۀ وجود است بر ممکنات و ایجاد شیئی غیر مسبوق به «مادت» و «مدت» است.»
     «اصل الابداع هو جود الباری و فیضه» و بلکه وجود عالم بر نحو وجود جمعی و جملی، رشح فیض و مبدع ذات باری تعالی است که «انه ابداع الاشیاء علی الترتیب من العقل منتهیة الی الهیولی» و یا به فرمودۀ صاحب «اشارات و تنبیهات»:
     «الابداع هو یکون من الشیئی وجود لغیره، متعلق به فقط، دون متوسط من مادۀ، او آلة، او زمان و ما یتقدمه عدم زمانی، لم یستغن عن توسط، و الابداع اعلی مرتبه من التکوین و الاحداث»؛ و یا به قول علی (ع) در نهج البلاغه که می فرماید: «الذی ابتدع الخلق علی غیر مثال امتثله *» و... که در آفرینش هنری «شعر» از این مقولات اثری چندان نیست و شاعر هنرآفرین، تنها به درک «قابلیت» های زبان و قانونمندی های زیبا آفرینی آن نایل می آید و آنچه تا کنون نیز به حقیقت پیوسته اینست که، ابداع هنری بیشتر مرهون واسطه هایی ست از قبیل تجارب هنری، علمی، اخلاقی و نیز زیبائی پسندی که در صورت عدم این واسطه ها، هنرمند ما از ابداع هنری یی قابل وصف برخوردار نبوده است.

    در زمینۀ موسیقی نیز عین واقعیت حاکم است و از همین روست که آنکه درین دو هنر از تجارب بیشتری برخوردار است و کوشیده است تا خود را از طریق کسب تجارب بیشتر به جوهرۀ راستین هنری ـ که همان کشف قانونمندی های زیباپسندانۀ «آوا» هاست ـ نزدیک تر کند، از ابداع هنری بیشتری برخوردار می باشد.
    لذا، میان زیبائی ها و آفرینش زیبائی های هنری و ابداع زیبائی های الهی تفاوتی زیاد است.
    از جانبی همین وجود نیروی ابداع زیبائی های هنری و اختلاف شدید مراتب این نیروها در میان افراد و نیز سر و کار داشتن افراد با صور ذهنی و احساس های باطنی این زمینه ها، باعث شده است که دانشمندان، گاهی وعده یی، از ذهنیت خویش اثر پذیرفته در مورد زیبائی و زیبائی شناسی، راههایی غیر عقلائی را در پیش گیرند و واقعیت آنرا انکار نمایند.
    بینش قرآنی و آنانیکه مستقیماً از منبع وحی الهی الهام گرفته اند و در نگرش به هستی تحت تأثیر افکار پریشان ولی منطقی ساخته شده نرفته اند، اصولاً ذهنشان در مورد هستی و خلقت از غنا و عظمت زیبائی هایی چشم گیر و منطقی سرشار و برخوردار است. لذا لازم می آید اندکی درین زمینه تأمل نمائیم.

پنج شنبه, 01 مهر 1395 20:11

روشهای دلدهی - متانت

     دأب و روش همسرگرایان بیگانگی ستیز ـ به دلیل اینکه نسبت به گوهر یگانگی وآرامش سکرآفرینی که در پرتو تحقق آن پدیدار می گردد، حساس می باشند ـ بر اینست که: هرگاه ضرر و زیانی از جانب بیگانه، این گوهر قدس بنیان را مورد حمله قرار داده و یا آفت و آسیبی از ناحیۀ خود همسر آنرا مورد تهدید قرار می دهد، با کمال دقت و متانت و گشاده دلی و دوراندیشی و... آنرا مورد توجه قرار داده، بهترین راه حل و ابزار کارگشا را مورد بهره وری قرار می دهند.
     اینان به راحتی پذیرفته و گردن نهاده اند که: در دنیای پرمشغله و زندگانی پر فراز و نشیب هر زوجی ممکن است موارد، زمینه ها و اموری روی نماید که به دلیلی «منطقی نما» و یا غیرمنطقی، آرامش سکربار عالم یگانگی را دچار تزلزل و یا مورد تهدید قرار دهند، که خود، از دیدگاهی می تواند به عنوان مشکله و یا امر مشکل آفرینی تلقی گردد؛ حال، اگر فرد دقت و متانت و دوراندیشی... را نیز از یاد برده و با پریشان خاطری، هراس و دلهره و... با زمینه برخورد نماید، نفس اینگونه برخورد، خود مشکله ای تازه خواهد بود که بر مشکلۀ نخستین افزوده شده است! از اینرو پروبال شتابزدگی، هراس، بی دقتی و غیره را به شرار شکیبائی و متانت و خردورزی و... سپرده، از میان راه حل های ممکن، بهترین آنرا برگزیده و مشکله را از میان بر می دارد.

    اینان به روشنی دانسته و به نیکوئی دریافته اند که نه تنها سرانجام اینگونه از برخوردها به زیانِ فقط یکی و سود دیگری، به حاکمیت یکی و محکومیت دیگری، به ریاست یکی و مرئوسیت دیگری، به برد یکی و باخت دیگری تمام نشده و هرگز به تحقق گوهر بی بدیل یگانگی و آرامش هوشربای آن نمی انجامد، که هرچه از جنس ناملایم ببار آید، زندگانی هر دو طرف را به سیاهی و تباهی می کشاند! از اینرو به احساس ضرورت این باور مجهز شده اند که باید: راه را بر تکرار چنین مشکله هائی بسته و مسیر رشد یگانگی را، تا رسیدن به قله های رفیع مهرورزی و ستیغ هوشربای عشق هموار و هموارتر نمایند.
   این نگرش تعالیمند باعث شده است تا اینان با کمال آزادگی و در عین تواضع و خاکساری و افتادگی، از تقلیدهای ذلت بار جلالت برانداز فراری بوده، ولی برای رسیدن به هدف نهائی خود، از هرکه و هرچه که برخوردار از مایه های ربانی و زیباسازنده هستند، درس گرفته و بر پله های تجارب نورانی، تعالی بخش و زیبای اهل خرد و بینش و... پای نهاده و عروج جان یکتاجوی خود را دنبال نمایند.
   جان یکتاجوئی که: به جای رفتن به دیدار اینهمه دیدنی مادی، تجملاتی، اشتغال بار و پرکنندۀ اطراف برونی زندگانی، و به جای سفر کردن به اینهمه جاهای گسترده، پهناور، رنگین و نظرفریب، با همۀ وجود باور کرده اند که نه از دیدار دلبر و همدم و همدل آنان، چیزی دیدنی تر، شیرین تر و پرجاذبه تر وجود دارد! و نه از سفر به عالم یگانگی و وصال، جائی آرامش بخش تر و دلنوازتر!
   در واقع سفر اینان را، سفرِ از خود و دیدار اینان را، دیدار آنی تشکیل می دهد که به «او» امر دلدادگی را به سامان و به کمال می یابند!
   به هرحال، از آن جا که در باور همسرگریان مهرپیشه: چون امر گرایش به همسر، امری باطنی می باشد، چون احساس یگانگی بالیده از این گرایش، امری درونی است؛ و چون شکوفائی عشق راستین امری کاملاً درونذات می باشد، دیدار همسرگرایان نیز، دیداری درونی می باشد. هرچند که این دیدار، برخی از مقدماتش را در برون یافته و یا تبارز می دهد!
   مثلاً آنگاه که نگاه دلداده ای به دلداده ای دیگر می افتد و حضور یکدیگر را فهم می کنند، در واقع این جان یکی است که با جان دیگری مقابل شده است! منتها از راه نگاهی که با برخی ابزار برونی به نگاهی دیگر سفر کرده است!
   حال، اگر در مسیر گرایش به همسر، اولاً زیارت درونی هدف بوده و ثانیاً جانها بتوانند به طور مستقیم و بدون غرض مادون هویت خود، همدیگر را دیدار نموده و یگانگی را تجربه کنند، پیکرها و تنها نیز می توانند همدیگر را دریابند! منتها بی خود و بدون آنکه نیروئی در این راه و برای اینکار صرف کرده باشند!
    و چون این امر به پختگی برسد، برون نیز درونی شده، حکم خود را باخته و حکم درون را پیدا می کند؛ لذا از این پس: هرگاه تن، تن خود را در برون زیارت کند، زیارت خودبه خودِ درونی نیز محقق می شود. و در همین مسیر نورانی است که متوجه می شوند: وقتی «دیدار یگانگی» درونی و کامل باشد، هم جدائی جانها ناممکن می گردد، هم جدائی برون از درون.
    و این میسر نتواند شد مگر با جستن مستقیم درون و کنار نهادنِ هر جستن دیگر و هر جستنیِ دیگر!
    اینکه «همسرداران» هرگز نمی توانند از آرامشِ بالاخزیده از یگانگی، تجربه ئی شایسته و قابل اعتماد داشته باشند، برای آنست که اینان: به جای دیدار درونی و جستن جان همسر، به دیدار چیز دیگر یا امر دیگری رفته و از آنطریق ـ به گونه ئی سخت ابلهانه ـ پندار رسیدن به یگانگیِ نوازشگر را به سر می پرورانند! به عکس، همسرگرایان بینشمند، به جای اینکه نیروهای خود را صرف جستنی های دیگر کنند، مستقیماً صرف دیدار درونی کرده و با یگانه ساختن جان ها و کلیۀ احکام مربوط به آنها، مستقیماً به لمس یگانگی بارور معنیدار دست می یابند.

پنج شنبه, 01 مهر 1395 20:08

روشهای دلدهی - گریز از کلام

     معمولاًَ انسان می خواهد کمالات خود را به نمایش درآورد، طبیعی است که اشتیاق کامل نمائی کمالات خویش، برای آنی که برای انسان از اهمیت بالاتری برخوردار می باشد، تشدید و تسریع می گردد. آنچه پذیرش آن از هرگونه برهان و استدلالی بی نیاز می باشد اینکه: نمایش کمالات ابزاری ویژه لازم دارد و یکی از آنها که اغلب توسط افراد، گمان می شود که به وسیلۀ آن هم می توان خود را سریع تر به نمایش نهاد و هم تمام تر، «سخن گفتن» است! خود را بر پرده یی از کلمات تصویر کردن است؛ هویت خود را در آیینۀ بیان و بنان تابانیدن است! خود را در موسیقی کلام اجرا کردن است و...!
     مایۀ شگفتی خواهد بود که بگوئیم: در بسا موارد همین امر، مایۀ پنهان کردن، مایۀ پنهان ماندن، مایۀ بد تصویر شدن و مایۀ بد فهمیده شدن می گردد! به ویژه در دوره هائی که ریاکاری و دروغ بافی و خالی بندی طرفداران بسیار و مردیدانی بی قرار داشته، حرفهای خوب و عمل به خلاف کردن شایع بوده و نسبت به این روش، احساس حیائی هم وجود نداشته نباشد! به هرحال، در حال و هوائی از ایندست، آنچه از جنس هدف در موسیقی کلام ریخته می شود، ناشناخته تر و نافهمیده تر می ماند. به همانگونه که گاه به عکس برداشت می شود، لذا، هرچه هویت فرد در آیینة بیان بهتر و نورانی تر تابانیده شود، بیشتر پنهان خواهد ماند!
    همسرگرایان مهرپیشه در عمل خود ثابت کرده اند که بهترین روش در موقعیت هائی از ایندست، همان نهادن کلام در تاقچۀ سکوت بوده و سپردن تار بیان به آرامش و سکون است؛ چرا که در جریان این امر، هویت فرد در آیینۀ سکوت تابانیده شده، و خود، در جریانِ طبیعیِ تبارز و تشخص خود قرار گرفته، از اعماق بودن بالیده و خزیده و در نفس بودن نمایش پیدا خواهد کرد.
    در این روند «بودن» بدون توسل به سخن، خود را می نمایاند و سکوت را آیینۀ تبارز و تشخص خود قرار می دهد.
   این خود، که با رهایی از قید کلام و بی نیازی از کسوت سخن خود را آشکار نموده است، اعجاز سکوت و توان موسیقی خاموشی را آنگونه مسجل می سازد که همدمی و یگانگی، جان ازدواج را!
   جان کلام در اینباره آنست که همسرگرایان صداقت پیشه، خود را در آیینۀ شفاف نگرشهای مینوی و گرایشهای یگانگی جوی تابانیده و از همان طریق به نمایش می گذارند.

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار