پنج شنبه, 26 دی 1392 15:06

شعر از آقای سیّد ابوالمعالی مطلب ویژه

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)

شعر از آقای سیّد ابوالمعالی در سوگ جانگداز علامه ی فقید عارف ربانی استاد سعادتملوک تابش هروی:

ترا گویمت قصّه ای ناب ناب
ز خورشید حق تابش کامیاب

چو سر بر کشید از جهان صفات
درخشید از آسمان هرآت

 

 چو ساقی بجانش می ناب ریخت
همه دّر معنی بر این باب ریخت


کمر بسته ای از دیار ولی
به درماندگان زیور التجا


سپهر ادب خاکبوس درش
بدین پاک بودن چه کس گوهرش؟


تواضع خجل گشته از روی او
مرّوت بود کشته ی کوی او


صبوری بود مایه ی هستی اش
طهارت بود آیه ی مستی اش


خرام نگاهش موج حیا
بلندای دستش اوج دعا

 

محبت سرشته شده با گلش
غم خلق آتش زده حاصلش


همه فقر بالد ز اغنای او
دهش گشته غرق تمنّای او


به خمخانه ی بیخودی پاکباز
ز زندان نفسش رهیده چو باز


هنر آبنوش از غم دریایی اش
ادب مست جام طهورایی اش

 

بجمع حریفان یکی شاعری مشتهر
غزل در غزل شور عشقی دگر


بدین راست قامت چنین شوکتی
چه کس را توان اینچنین همّتی؟


ترا فاش گویم دمی هوش باش
از این باده ی معرفت نوش باش


به دنیا کتاب خرد وا شده
تو گفتی که خورشید پیدا شده


کشاینده ی شش طلسم جهات
تجلّی افعال و اسم و صفات


ز خمّ شهود باده نوشی مدام
ازو چشمه کشف جوشی تمام

 

مکان داشتی در دیار جنون
ورا معنی ، السّابق السّابقون


همه معرفت جان روحانی اش
یقین شد نگین سلیمانی اش


تمنّای دنیا درش راه نی
چراغ هدایت فرا راه وی


به هر در که میزد درش باز بود
افق تا افق بال پرواز بود


سحر مست از سجده های شبش
قیامت بود ناله های لبش


به هستی چو خود را به حق باختی
به یک سجده تا عرش حق تاختی


کرش حق دو صد جان بداد
همه سربسر نقد جانان بداد


مجّدانه در عهد خود پایدار
امید فرج را دو صد انتظار


حقیقت ورا جلوه ی مصطفی
به راه طریقت می آلوده مرتضی


چو جام سقای علی بر گرفت
همه جان او بوی کوثر گرفت


چو شد گوهری زینت اهل بیت
بهشتش بدادند ، بیتٍ لِبیت


چه کس را توانائی مدح او؟
چو باشد خدایش ورا مدح گو


خموشی گزیده دگر چنگ وی
نوا هم نیامد ز آهنگ نی


گمانم که عزم سفر کرده است
لباس جدائی بِبر کرده است

 
چو بالیده جادوی عشقش بجان
نشینم به کنج فراقش چسان؟


بگو کای سفر کرده ی کوی یار
چه کرده ترا جلوه ی روی یار؟


مرائی تو اسطوره ی درد و رنج
که نفروختی خود به دنیا سه پنج


برایم فراقت معما شده
غم تازه ای در دلم جا شده


چو خشکانده باد خزان خرمنت
شراب بقای بنوشان منت


اگر شعر شد داغ دل بر زبان
تو گفتی ز دل سّر راز نهان


چو تابیده مشکات نورت بدل
معالی است ز آفتاب حضورت خجل


چو پایان رسید آخرین اربعین
مبارک ترا نور حق الیقین

خواندن 1137 دفعه آخرین ویرایش در پنج شنبه, 26 دی 1392 15:17

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار